اندیشه

فرهنگی، ادبی، تاریخی، هنری، طنز

اندیشه

فرهنگی، ادبی، تاریخی، هنری، طنز

اندیشه

درباره مدیر:
میر حسین دلدار بناب
متولد 1346 بناب مرند
پژوهشگر

بایگانی
آخرین نظرات
  • ۱ آذر ۹۶، ۰۱:۰۹ - محمد
    ریدی
پیوندها

رساله ی طنز به شرط چاقو!

چهارشنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۲، ۰۳:۳۸ ب.ظ


این قلم لاکردار مثل بعضی از آدم ها یا یبوست مزمن دارد یا اسهال مزمن! آن وقت یا باید مسهل به شکمش ببندی یا قابض!  هر دوشکلش هم مشکلات خودش را دارد. یا باید یک ریزبنشینی وبنویسی و از زار و زندگی بیفتی که این همان اسهال القلم است و دست خودت هم نیست! یا قلم و کاغذ را ببوسی بگذاری کنار که این هم یبوست القلم است! و باز کار مشکلی است.

کار نوشتن حد وسط نمی شناسد، یا از آن ور بام افتادن است و یا از این ور بام! مانند گفتار و رفتار بعضی از از ما بهتران که همیشه ی خدا دو قورت و نیمشان باقی است و افه گلابی می آیند و خلق الله را می گذارند توی آمپاس و دست پیش می گیرند که پس نیفتند! این را می گویند آرایه ی براعت استهلال یعنی از حالا معلوم شد ماجرا از چه قرار است!

حکایت می کنند روزی ملا نصرالدین قیلوله فرموده بود که سر و صدای بچه ها زابراهش کرد و چرت مبارکش پاره شد. ملا تدبیری اندیشید تا بچه هارا دنبال نخود سیاه بفرستد و خود به آسودگی قیلوله اش را ادامه دهد. لذا قابلمه به دست از منزل بیرون آمد و خطاب به بچه ها گفت: فلان جا آش نذری می دهند! بچه ها به محض شنیدن سخن ملا، دوان دوان به سوی مکان موعود سرازیر شدند.

ملا که اشتیاق بچه ها را دید خود نیز خیز برداشته و به سوی نذرگاه خیالی شروع به دویدن کرد! شخصی که از اول ماجرا در جریان امر بود روی به ملا نمود و گفت: ملای عزیز مگر یادت رفت که خالی بندی کردی و بچه ها را محض دک کردن دنبال نخود سیاه فرستادی؟! خودت چرا ؟! ملا سری به علامت نفی تکان داد و گفت: خدا را چه دیدی، بلکه هم کسی پیدا شد و آشی هم داد...

آورده اند که در دوره ی قاجار جهانگردی از ینگه دنیا به ایران آمده بود و از عجایب زندگانی مردم و سلوک حکام و علما و طبقات مختلف اجتماعی مردم تحقیق می کرد. خصایل لوطیان مجذوبش کرد و برای پیدا کردن معروف ترین آنان به شهرهای مختلف سفر کرد و سر انجام از شهر تبریز که لوطی های معروفی داشت سر در آورد. به محض ورود با باربری مواجه شد و از او در خصوص لوطیان مشهور شهر پرس و جو کرد، باربر بدون اینکه خود را از تک و تا بیندازد گفت: داداش درست و دقیق آمدی.

شهر تبریز پنج شش نفر لوطی معروف بیشتر ندارد! که یکی از آن ها منم دیگری دو تا داداش هایم هستند و آن سه نفر دیگر هم یکی پدر زن من و دیگری برادر زن من و آخری دایی من است!!!

نقل است که ارد ک الزمانی نو کیسه و تازه به دوران رسیده که از زد و بند های اقتصادی صاحب آلاف و علوفی شده بود، فرزند خود را اندرز همی داد که جان پدر توپ بازی کردن بیاموز تا از زندگی برخوردار شوی و هر جا روی قدر بینی و در قصر نشینی و همه برایت دست بزنند و هورا بکشند! و اگر نه چنان کنی به کلاس کنکور و تقویتی می فرستمت تا درس بخوانی و با رتبه ی عالی از دانشگاه قبول شوی و پس از فراغت از تحصیل به سفارش دوستانم در اداره ای کارمندت می کنم تا همه ی عمر کاسه چه کنم چه کنم دست بگیری و نان سواره شود و تو پیاده و هیچ کس هم برایت تره خورد نکند...حال خود دانی انتخاب با خودت است ...

چند روز پیش در بخش خبری بیست و سی اعلام شد که گروهی از نمایندگان طرحی را پیشنهاد داده بودند که به موجب آنبه صورت مادام العمر از حقوق ویژه ای برخوردار می شدند که  سایر مردم حق دسترسی به آن ها را ندارند از قبیل؛حق حمل سلاح، داشتن گذرنامه ی سیاسی، حقوق مادام العمر نمایندگی، تردد در طرح ترافیک و ...صد رحمت به آمیزعبدالطمع خودمان!!! از ما بهتران که می گویند یعنی این...

*******

اما شرح مختصر حکایات؛

حکایت اول آدم را  یاد صحبت ها و گزارش های آقای رئیس جمهور می اندازد که این روزها با آب و تاب تمام در هر محفلی ارائه می دهند! نکند که آن چه ملت در این هشت سال کشیده اند همه کابوس بوده است و واقعا آش نذری می داده اند و کسی خبر نداشته است!!!

حکایت دوم آدم را به یاد همکاران نزدیک و پاک دست آقای رئیس جمهور می اندازد که با آب و تاب تمام تعریفشان می کند، به خیالم در شهر هیچ پهلوان دیگری غیر از آن ها پیدا نمی شود و نخواهد شد!!!

حکایت سوم هیچ نیازی به توضیح ندارد الا اینکه همه می دانند که بدون آب و نان می توان زندگی کرد اما بدون فوتبال هرگز! با مختصر حساب سرانگشتی می توان فهمید که دستمزد یک فوتبالیست برای یک سال از قرار دومیلیارد تومان برابر است با نزدیک دویست سال حقوق یک معلم از قرار سالی دوازده میلیون تومان، یا هر کارمند دولتی اعم از کشوری و لشکری و هوایی و زمینی و دریایی و...که ماهانه بطور متوسط یک میلیون تومان دریافتی دارد. این یعنی یک سال برابر با دویست سال! حال آیا یک با یک برابر است؟!

حکایت و خبر چهارم بدون شرح می باشد...

  • میر حسین دلدار بناب

نظرات  (۱)

سلام ،واقعا دلم با این متن روشن شد امیدوارم بتوانم شمارا دیدار نمایم تابتوانم ازاین رقص قلم شمااندکی بهرهمند شوم.ممنون.
پاسخ:

سلام

ممنون از نظر لطف شما.

در خدمتیم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی