اندیشه

فرهنگی، ادبی، تاریخی، هنری، طنز

اندیشه

فرهنگی، ادبی، تاریخی، هنری، طنز

اندیشه

درباره مدیر:
میر حسین دلدار بناب
متولد 1346 بناب مرند
پژوهشگر

بایگانی
آخرین نظرات
  • ۱ آذر ۹۶، ۰۱:۰۹ - محمد
    ریدی
پیوندها

۲ مطلب در اسفند ۱۳۹۰ ثبت شده است

۲۷
اسفند
 

خوابنامه

از قدیم و ندیم در افواه جاری بوده است که ؛ خواب دیدی خیر باشد! و در خواب بسی حکمت هاست و گاه باشد که خواب نشانه ای باشد از عوالمی دیگر و...

شبی از شب ها که تا دیر وقت بیدار بودم و طبق عادتی/مرضی/ دیرین مشغول مطالعه ، کتاب در دست خوابم برده بود که عبید رحمة الله رابه خواب دیدم. - شتر در خواب بیند پنبه دانه - بر خلاف تصور ذهنی ام ،قیافه ی وی بسیار نورانی و درخشان بود و نور آن به آسمان تلألو می کرد.

عبید که گویی تعجب مرا دریافته بود لبخند زنان پرسید، چیزی شده است؟یعنی چیز حیرت انگیزی دیده ای؟ با تردیدگفتم نه، اما! گفت: اما چه؟ با تمجمج گفتم: والله حقیقتش اینجوری اش را دیگر انتظار نداشتم! باز گفت: چه جوری اش را؟ با تردید گفتم: آخه با آن همه هجو و هزل و فحش و ناسزا گمان نمی کردم ، شما را با این هیبت روحانی و معنوی مشاهده کنم! سری تکان داد و گفت: باز هم مشکل همیشگی ، حکم به ظاهر، امان از دست شما ظاهربین ها! گفتم:خب ما که علم غیب نداریم!چه می شود کرد؟ با دل آزردگی گفت:حداقل اینکه اگر راهی به باطن نیست ، حمل بر خیر و صلاح که می توان کرد! گفتم: قول می دهم از این به بعد زود قضاوت نکنم!

با خوشحالی گفت:من در زمانه ای زیستم که غیر از طنز و هزل و هجو راهی برای اصلاح پلشتی های زمانه نمانده بود و از آنجایی که به قول قدما ؛آخر الدوا ءالکی به آن سبب داروی تلخ طنز را با جد و هزل و هجو به هم آمیختم تا امراض زمانه را درمان نمایم، و مانند فصادی نیشتر به رگ چرک و فساد آن زدم تا بیمار را از هلاکت نجات دهم !شیوه ای که تا به امروز -البته به سبک و سیاق من! - متروک و مندرس مانده است .پرسیدم چاره چیست؟ با کمی تأمل گفت: ادامه ی راه. گفتم: کار بسیار مشکل و طافت سوزی است!گفت:کارهای بزرگ ،مردان بزرگ می طلبد. دستپاچه گفتم:مطمئنا منظورتان که من نیستم! با زرنگی خاص خودش گفت: چرا که نه! مانند مستی محتسب دیده ، هاج و واج نگاهش کردم و گفتم: از قدیم گفته اند: کار هر بز نیست خرمن کوفتن... گاو نر لازم است و از این حرف ها...گفت : این هم از آن سخنانی است که بعضی ها ، مخصوصا در گوش مردم خوانده اند تا اعتماد به نفس را از آنها بگیرند و خودشان چند صباحی بیشتر نان نادانی مردم را بخورند! با تردید و دو دلی پرسیدم چاره چیست؟ گفت: ادامه ی راه ...

با صدای مؤذن از خواب بیدار شدم. هنوز چهره ی نورانی عبید مقابل چشمانم بود. بسیار خسته بودم و حال کسانی را داشتم که از سفری طولانی برگشته باشد منتهی سفری در زمان . صدای عبید را با طنینی خاص به وضوح در گوشم حس می کردم ،ادامه ی راه،ادامه ی راه...

و به راستی چه راه پر پیچ و خم و مخاطره آمیزی ! اما چه می توانستم کرد؟ مانند کوهنوردی مبتدی که در کوهستانی برفی پا جای پای راهنمای خود می گذارد، به راه افتادم ...اگر چه افتان و خیزان...

و هنوز صدای عبید در گوشه گوشه ی زوایای وجودم طنین انداز است، ادامه ی راه...

هر از گاهی قلم را به دست می گیرم، اما این نه منم که قلم را راه می برد، بلکه قلم است که بر من تسلط دارد و به هر کجا که می خواهد می کشاند ،بی آنکه غمش باشد چه بر سر همراهش می آورد...

رساله ی التعریفات و التغییرات

مقدمه ی مختصر

ال در زبان عربی حرف تعریف است یعنی باعث می شود نکره /ناشناس/ شناخته شود. در رساله ی تعریفات ال هم حکم ابزار تعریف را دارد و هم حکم دسته ای را دارد که به کمک آن می توان کلمات را برداشت و جابجا کرد و احساس من آن است که بی مدد آن شاید نتوان وزن کلمات را تحمل کرد و دیگر اینکه ال خود لباسی برازنده برای طنز است، همین. نکته ی دیگر اینکه در این رساله معانی کلمات از منظر وارونگی و کاربردشان در لسان بعضی ازبشرها مورد توجه قرار گرفته است و هر کسی می تواند معانی رایج دیگر را به تناسب جغرافیای فکری خود بر آنها بیفزاید و صد البته که مبدع و مخترع این فن شریف حضرت عبید زاکانی رحمة الله است و قطعا ما در این میان محلی از اعراب نداریم به درستی که حق تقدم با حضرت وی است که؛الفضل للمتقدم.

الطنز:واکسن جامعه / القلم:ابزار فلاکت و هلاکت / التعارف:تف سربالا / المقام:تکیه بر باد / الزبان:اسباب درد سر/ الغافل:آنکه خدا را فراموش کند/ المسؤل :آنکه دردسترس نباشد/ الرئیس : عقل کل / التلوزیون :سکوی پرتاب/ الماهواره:تخم نفاق / المبایل:ستون پنجم / الاینترنت:نسل سوم تریاک / الکتاب:آنچه نخوانند/ المأمور:همیشه معذور/ المدرک:ورق پاره / الدانشگاه:کارخانه ی تولید مدرک/ الخناس:سخن چین و دوبهم زن / الشاعر:مهندس کلمات/ المتفکر:پای در گل مانده/ الپزشک:پاروی پول/ الهنر:کالای بی خریدار/ المال:عامل سلب آرامش/ الکارمزد:نام دیگر نزول/ الخوشبخت:آنکه زن و فرزند ندارد/ البدبخت:عیالوار مستأجر/ القسم:دست آویز دروغگو / الامین:آنکه هیچکس دوستش ندارد / التنبل:آنکه کار خودبه غیر سپارد / المروت:آنچه یافت نشود/ الایمان:آنچه از دل ها فراری است/ التقوا:همزاد سیمرغ و کیمیا/ السیاست:یک بام و دو هوا / البوقلمون:آنکه به هر رنگی درآید / النیکی:آنچه نکنند / الخیر:آنچه نرسانند/ النعمت:دوست خوب / الشفا:مرگ بیمار / المنتقد:خرمگس معرکه / الاختلاس:آتش در خرمن مردم / التلخ:حرف حق / الشیرین:مجیز و تعریف بیجا / التخلف:وسیله ی ارتقا/ البی هنر:دولتمند/ الکاردان:بله قربان گو/ الکاربلد:آنکه دست چپ از راست نشناسد/ الباکفایت:آنکه هر از بر نداند/ الپول:حلال مشکلات/ الاعتبار:ثروت و مقام/ السواد:عامل بدبختی / الصاحب منصب:ازما بهتران / القناعت:دارایی بینوایان/ القانون:سلاح زورمندان / النادر:انسانیت / الشکستنی:عهد و پیمان / الخوردنی:بیت المال/ الجانکاه:صحبت خودخواه / البخت:زیبای خفته / السخت:زندگی / الگناه:دل شکستن / التباه:دوستی بدخواه / الانسان:جامع الاضداد / العمر:شمارش معکوس/ المرفه:مال مردم خور / السیف:زبان حقیقت گو / المرگ:پایان فیلم زندگی/ الگریه:سوپاپ اطمینان / البرزخ:دوراهی انتخاب / المرام:جنس تاریخ مصرف گذشته/ الوفا:آنچه منسوخ شده است / المروت:آنچه یافت نشود / البازنده:مال اندوز/ الخسیس:خرپول وخرپول /البخشنده:محتاج نان شب / الامتحان:عامل استرس واضطراب / المهمان:حادثه ی غیرمترقبه / الداماد:قوزبالاقوز / الهمکار:زیرآب زن/ الروزنامه:کاغذباطله / الانسان :همیشه درزیان / الروح:مرغ قفس تن/القدرت:ابزارفساد/ الطبیعت:باغ توحید/ الکشاورز:عارف واصل/ الچوپان:مرد حق/ المحبت:داروی دردهای بی درمان/ الرفیق:سنگ صبور/ المیزان:وجدان بیدار/ النادان:از خود راضی/ البیدار:انسان خاکسار/ الزندان:کره ی خاکی / ...

رساله ی التعریفات و التغییرات (۲)

المقام:تکیه بر باد / الفیلسوف:مبتلای عقل / النویسنده:باد به دست / العاقل:تارک المقام / الاستاد:باد در آستین / البازار:جمهوری خودمختار / البنگاهی:شعبده باز / الکارگر:همزاد کار / الهیروشیما:برگ عدم سوء پیشینه امریکا / السمسار:مرده خور / الدوره گرد:قیلوله برهم زن / الهمسایه:آنکه مرغش غاز است / الغیرانتفاعی:اسم بی مسمّا / الدانایی:بلای جان / النادانی:راحت جان / القرض:روسیاهی / القهوه خانه:سالن اجلاس بیکاران / الوام:طوق بدبختی / الضمانت:آغاز دردسر / الهمایش:بازار مکاره ی روده درازی / المهمانی:همایش شکم / الریا:پلّه ی ترقّی / الغریب:حقیقت جو / المغضوب:حقیقت گو / المعروف:رکورد دار اختلاس / الشایسته سالاری:خویشاوندسالاری / الگفتمان:پته روی آب / الانتقاد:مچ گیری / الکم پیدا:وجدان کاری / الفصیح:زبان تملّق / البلیغ:مدح و ثنا / المجاز:تبریک و تهنیت / المحال:واقع بینی / المرسوم:خرده گیری / المتروک:جوانمردی و عیّاری / التنها:مردحق / الکارمند:رکورد دار زیر خط فقر / الدرد لاعلاج:جزم اندیشی / الحیرت:فروتنی دولتمند / الغفلت:صفت واعظان / الغربت:خانه ی سالمندان / الغم:غذای دل / الممنوع:سخن حق / الحرام:کار خیر / الحلال:مال مردم / الدموکراسی:حاکمیّت یک درصد / التوسری:آنچه بخورند / المغرور:تازه به دوران رسیده / المتقلّب:بسازوبفروش / البیت المال:خوان یغما / الرشوه:شاه کلید / الناصح:ناصح بی عمل / البیکران:فکر انسان / الاحسان:کیسه ی خلیفه / الاندیشه:جدال عقل و ذهن / المدارا:کلید خوشبختی / الباهوش:بچّه ی هرکس / البهشت:وقت خوش / الدوزخ:تیرگی درون / الحق:آنچه نگویند / الهنرمند:فلک زده / الخبیث:هزارچهره / الاعتماد:آب در غربال / المعیار:ظاهر خوش / الزندگی:دور باطل / الاشتغال:کالای کمیاب / المتزلزل:قیمت بازار / القیمت:سر به آسمان / الاستعفا:راحت جان / القلّاده:زن و فرزند / الطوق لعنت:مقام و منصب / التوجیه:بدترین اختراع انسان / المعصیت:مردانگی و انسانیّت / المردم:نردبان ترقّی / الپاداش:حقّ السّکوت / المعمول:ناسپاسی / العجیب:حق شناسی / المضحک:پیر توبه کار / الجوانمرد:موجود منقرض / البانک:شریک دزد و رفیق قافله / المفلس:درستکار / الاحتیاج:مردافکن / الآشپز:آنکه آش همه را می پزد / الدلچسب:غیبت مردم / الخالی:جیب کارمند / الباقی:زشت نامی / الفانی:دنیاو مایتعلّقاتش / الخیک:شکم مفت خور / العلم:عامل افلاس / الآفت:خود بزرگ بینی / البلا:خود کم بینی /الزرنگ:خیانت کار / المشنگ:صداقت پیشه / این داستان ادامه دارد...

رساله ی التعریفات و التغییرات (۳)

الحماقت:کار به کاردان سپردن / الریاکار:مار خوش خط و خال / الکافر:آنکه همه را به کیش خود پندارد / المرگ:آش خاله / الصدق:اسباب ملامت / الخاموشی:جواب ابلهان / الاعتماد:مار در آستین پروردن / الفراست:نان به نرخ روز خوردن / الزبان:سر بر باد ده / الانتقاد:تشویش اذهان عمومی / الفضول:نخود هر آش / الریاست:وقت تلف شده / الپخته خوار:کاسه ی داغ تر از آش / النااهل:فرزند نمک به حرام / المدعی:طبل توخالی / الحوصله:آتش زیر خاکستر / السکوت:آرامش قبل از طوفان / القمپز:چک بی محل / الشرافت:مفقودالاثر / التوقع:گدایی پنهان / الطمع:زنجیر اسارت / السواد:نم کشیده / النوشتن:عرق ریزان روح / المطالعه:بیگاری کشیدن از خود / الپژوهش:گور کندن با سوزن / الروشنفکر:تافته ی جدابافته / النویسنده:برج عاج نشین / الخلوت:جایی که آن کار دیگر می کنند / التاریخ:هر چه می خواهد دل تنگت بگو / المورخ:قصه پرداز / البازنده:اهل علم / البرنده:آبکه خورد و برد / الدرویش:شکم باره و مفت خور / الخیال:تفرج گاه شاعران / القبرستان:آخرین ایستگاه / الوسوسه:میل ریاست / الکور:همرنگ جماعت / الهدف:آنچه وسیله را توجیه می کند / الکار:ناگزیری محتوم / الزندگی:جبر ناخواسته / الشرط:تحمیل محترمانه / الفقر:آتش پنهان / الپند:دارویی که برای دیگران تجویز کنند / المعیار:پول و قدرت و مقام / المیزان:شهرت و نام و نشان / الفوت:مقام از دست رفته / العمر:سرمایه ی از دست رفته / الآکبند:مغز خلایق / الرذالت:اسباب ترقی / الشجاعت:عامل جوانمرگی / الرفاقت:باد هوا / المتانت:آنچه یافت نشود / البلا:مهمان ناخوانده / الهمکار:موی دماغ / الموهوم:عدالت / البخت:زیبای خفته / الشانس:همزاد دارایان / المبتلا:رفیق باز / الگدا:آسوده و فارغ / الآزار:صفت مشترک پشت میز نشینان / الدیوانه:آنکه حرف حق گوید / المجنون:آدم درستکار / المغبون:نان حلال خورنده / المقبول:چرب زبان / الشوکران:تردید و ترس / الایمان:آرامش مطلق / النگرانی:فراموشی خدا / الشفا:رهایی از جهل / المرض:حقد و حسد / ال ... ادامه دارد !!!!!!

این بود مختصر گره زلف و ریشی با مولاناعبیدزاکانی رحمت ا... که به امید حق با دیگر بزرگان نیز خواهیم داشت.

امیرحسین ابن امیرمهدی از سلسله ی جلیله ی سادات علوی بناب قدیم موسوم به مین ائو /۱۷/۰۱/۱۳۹۱ هجری شمسی

  • میر حسین دلدار بناب
۱۳
اسفند
در فرهنگ الاشتقاقات والاشتغالات علامه امیر حسین کدخداذیل لغت اشتقاق چنین آمده است؛اشتقاق از ریشه ی شقق که در نهایت به شق ابدال شده است ،هر گونه شق و شکلی راکه به ریشه و شاخه و بوته و برگ و گل و میوه و...واژه ای مربوط می شود ، در بر می گیرد اگر چه لغویون به لغو فقط به ریشه ی فعلی واژگان بسنده نموده اند! - این فقره از آن فقره هایی است که باید مورد جرح و تعدیل و باز خوانی و باز سازی و بازنویسی و بازنگری قرار گیرد - که در این فرهنگ سترگ لحاظ گردیده است.

این نگرش اگر چه در بادی امر کمی عامیانه و غیر علمی و غیر عملی به نظر می رسد اما از آنجایی که کار نشد ندارد، شدنی است و شده است!

برای اینکه هر زبانی زایایی خود را حفظ کند ناگزیر از نوآوریهایی است که باید به آن تن دردهد، چنانکه در مورد افراد نیز معمول است ، فی المثل برای نجات زندگی شخصی گاه مجبورند قلبی یا کبدی یا کلیه ای یا معده ای ویا... از فردی عاریه گرفته و به آن فرد شریف پیوند زنندتا زندگی از سر گیرد.

اگر چه گاه پیوند پس زده می شود یا خوب جفت و جور نمی شود و از معده ی مبارک کلمات و نظرات و عبارات و اصطلاحات جدیدی تراوش می نماید.

در شأن ورود عبارت (( از معده ی مبارک )) به عرصه ی زبان آمده است ؛ که از پس پیوند معده ای گشاد به بدن مرتاضی اهل ریاضت ، که او را در خوردن و بلعیدن و فرمایش ها فرمودن شهره ی عام و خاص کرد ،این عبارت در افواه اهل زبان افتاد...

یکی از محاسن عظیم این اثر سترگ یعنی فرهنگ الاشتقاقات آن است که برای هر ماده ای علاوه بر به دست دادن معانی ظریف و دقیق و بکر ، شأن ورودی به همراه اشتقاقات آن ماده آورده است و از آن لحاظ الحق منحصر به فرد و فرید و یگانه ی دوران و ابتکاری می باشد ، که تا بحال در دکان هیچ عطاری یافت نشده است و نخواهد شد...

سخن در مزایای این اثر بزرگ و سترگ و... را به مجالی دیگر حوالت می دهیم و بر عهده ی مقاله ای مستقل می گذاریم ، مبادا که حق مطلب ادا کرده نشود!

حال برای آشنایی خوانندگان فرهیخته با نمونه ای از فرهنگ اشتقاقات شماری از واژگان را به همراه اذنابشان- البته به صورت تصادفی نه الفبایی - می آوریم؛

آب:از عناصر اربعه و مایه ی حیات می باشد که بدون آن زندگانی میسر نیست و امروزه نیز اگر ازعرصه ی قاموس ها حذف شود کمیت فرهنگ لنگ می شود.از مشتقات معروف آن می توان به مواردی از قبیل ؛مثل آب خوردن، هپولی کردن و یک آب هم از رویش خوردن،آب از آب تکان نخوردن،زیر آب کسی را زدن، سر کسی را زیر آب کردن،آب به زندگانی کسی بستن،آب از سر گذشتن ،آب از دریا خوردن،آب در هاون کوبیدن، آب در غربال پیمودن،مشت بر آب زدن،آبها از آسیاب افتادن، آب زیر کاه ، آب از سرچشمه گل بودن ،آب در شیر کردن ،آب را گره زدن، آب پاکی بر دست کسی ریختن، آب رفته به جوی بازآمدن ،نقشه ها نقش بر آب شدن ،آب زیر پای کسی بستن ،از آب گل آلود ماهی گرفتن و ...اشاره کرد. شأن ورود به زبان از ابتدای آفرینش و پیدایی زبان و آب و آدمی و زیر آبی رفتن.

نان:قوت غالب مردم جهان که از گندم بعمل می آید اگر چه گاه افزودنی های مجاز نیز به همراه دارد مانند کمی گرد و خاک غنی شده و ... از اشتقاقات معروف آن عبارتنداز؛ نان به نرخ روز خوردن،نان قرض دادن، نان کسی را آجر کردن، نان کسی در روغن افتادن، نان کسی را بریدن،به نان و نوایی رسیدن، نان از تنور سردبیرون آوردن،نان به دیوار زدن،نان بر نانوا نماندن،نان پخته خام کردن،نان در انبان بستن، نان در خون زدن، نان گفتن و جان دادن،نان ونمک کسی را خوردن، حق نان و نمک فراموش کردن و... شأن ورود به زبان از زمان کشف نان و اختراع زبان و نان ونمک خوردن و نمکدان شکستن .

نمک:عنصری از عناصر موجود در طبیعت که مانند هر چیزی اگر به قاعده استفاده شود مفید وگرنه بسیار مضر است . از مشتقات معروف آن عبارتنداز؛ نمک خوردن و نمکدان شکستن، نمک بر زخم پاشیدن، نمک در دیده پاشیدن،نمک پرورده، نمک در دیده افشاندن، دست کسی نمک نداشتن،نمک زندگی، نمک ریختن ، بی نمکی کردن،حق نان ونمک ،نمک خوردن و نمکزار آلوده کردن و...شأن ورود به زبان از زمان پیدایش نمک و حق نمک فراموش کردن و بی مرامی کردن .

باد:از عناصر اربعه بوده و در بسیاری موارد کارسازتر از دیگر عناصر مشابه است و عموما بر اثر جابجایی هوا صورت می پذیرد. اشتقاقات فراوانی دارد که بعضی از آنها عبارتند از؛سر به باد دادن ،باد از سر بیرون کردن،باد به دست بودن، باد هوا، باد در بروت افکندن، باد پرست، باد زیر بغل کسی انداختن، باد در چنگ داشتن، باد در سر داشتن، باد در کلاه افکندن، باد در آستین افتادن، باد کسی را خالی کردن،باد از هر سمت آمد خود را باد دادن،از حزب باد بودن، تکیه بر باد کردن و...شأن ورود به زبان از اول خلقت آدم (ع) تا  کشف خواص مفید باد تازمان حال.

آتش:از عناصر اربعه و مایه ی گرمی و سلامتی و روشنی می باشدکه کشف آن را به هوشنگ پیشدادی نسبت می دهند.مشتقات معروف آن عبارت است از؛آتش بپا کردن، آتش بیار معرکه بودن، آتش در خرمن کسی زدن، آتش افروزی، آتش به سر دویدن، آتش به خرمن کسی زدن، آتش بی رنگ، آتش بر جگر نهادن،آتش در ریش افتادن، آتش زیر پا داشتن، آتشین زبان،آتش جنگ برافروختن،هیزم کش آتش شدن،آتش فتنه برافروختن، آتش کسی سرد شدن ، آتش از چشم کسی گرفتن، آتش در جگر افتادن، ... شأن ورود به زبان از زمان پیدایی آتش  و آتش افروزی کردن بعضی از مخلوقات و...

پا:عضو مهمی از بدن که جفت آفریده شده است و چونان مرکبی انسان را به همه جا می برد و گاه به جاهایی که نباید ببرد نیز می برد و مصیبت ها می آفریند. از اذناب معروف آن عبارتند از؛پا از گلیم خود بیرون کردن،پا روی دمب کسی گذاشتن ،پای در کفش کسی کردن،پای از خط بیرون نهادن،از پای تا به سر،پای در گل ماندن،پای از سر ندانستن،این پا و آن پا کردن،پای به گنج فرو رفتن، پاپیچ کسی شدن،پای بر گور مخنث رفتن و...شأن ورود به زبان از زمانی که موارد استفاده ی دیگر برای پا تعریف گردید و راه رفتن شغل دوم پا به حساب آمد!

دست:ایضا مانند پا عضو مهمی از بدن محسوب می شود که جفت آفریده شده است ولی گاه خود به خود دراز می شود و ماجراها می آفریند که آن ورش ناپیدا...!خانواده ی شریفش بی شمار است اما معروفترین آنها معرفی می شود؛دست به دامن کسی شدن،دست به عصا راه رفتن،دست از پا درازتر برگشتن،دست کسی را توی حنا گذاشتن،دست کسی را تو پوست گردو گذاشتن،دست از جان شستن،دست به سینه ایستادن،پشت دست داغ کردن،بیل به دست کسی دادن،خشک دستی کردن،با کسی دست در یک کاسه بودن،دست و دل باز،دست زیر سنگ بودن،دستی در کاری داشتن،به دست و پای کسی افتادن،دست پیش دیگران دراز کردن،دست بر سر کوبیدن،دست چپ از دست راست بازنشناختن،همدست و ...شأن ورود به زبان از زمان قاطی شدن وظایف دست و پا و سایر اعضاء بدن.

سر:مهم ترین عضو بدن که حکم پادشاه ملک وجود را دارد و اگر خللی در آن راه یابد بقیه ی اعضا تباهی پذیرند و مملکت وجود از هم می پاشد. اهم اشتقاقات این عضو مبارک از این قرار است؛با پنبه سر بریدن،به سر دویدن،سر به باد دادن ،سر به نیست شدن،آب از سر گذشتن،سر ازپانشناختن،فتنه در سر داشتن،سر پیچی کردن،سر به سر کسی گذاشتن،سر افکنده شدن،سر به دیوار کوبیدن،سر گران شدن،سری میان سرها درآوردن،سر افکنده شدن،سرسپرده شدن، سرگردان شدن،به سر دویدن، سر خود گرفتن ورفتن و...شأن ورود به زبان از زمان کار گذاشته شدن مغز داخل سر و آغاز پادشاهی سر بر بدن.

چشم:عضو بینایی که جفت آفریده شده است و لازم است مانند دست گاه گاهی وظیفه ی اصلی خود را فراموش کرده و خود را به ندیدن بزند و دیده نادیده شمارد!مشتقات مهم آن عبارتنداز؛چشم دیدن کسی را نداشتن،چار چشمی دور و اطراف را پاییدن ،چشم و گوش کسی بودن،چشم به دهان کسی داشتن،چشم و هم چشمی کردن،چشم دریده،چشم به دست کسی داشتن،از چشم افتادن،چشم چرانی،زهر چشم گرفتن،تنگ چشمی کردن،چشم زیر پا را ندیدن،چشم بازار را درآوردن،گوشه ی چشمی داشتن،چشمداشت،چشم عبرت بین و ...شأن ورود به زبان از زمان خلقت چشم و محول شدن بخشی از وظایف گوش و دیگر اعضا بر عهده ی چشم.

گوش:این عضو نیز مانند چشم جفت آفریده شده است و کارکردهای مختلفی دارد و بسیاری سخن ها می شنود که نباید بشنود و به همبن سبب گاه خوب پیچش می یابد تا عبرتی گرفته باشد، لکن کو چشم عبرت بین؟مشتقات این عضو عبارتنداز؛حلقه به گوش کسی بودن،پنبه از گوش در آوردن،گوش مالی دادن،گوش کسی را بریدن،گوش به زنگ بودن،پشت گوش اندازی،گوش کسی را پرکردن،توی گوش خر یاسین خواندن،پنبه در گوش کردن ،یک گوش در بودن و گوش دیگر دروازه بودن و ...شأن ورود به زبان از زمان خلقت گوش و حلقه در آن کردن و گوش بریدن و...

زبان:عضو گویایی که سخن گفتن به مدد آن میسر می گردد که اگر بی محل در جنبش آید جهانی را به هم ریزدو اگر کمی چرب و نرم سلوک نماید، توفیقات فراوان بحاصل نماید. مشتقات معروف آن عبارتنداز؛زبان درازی کردن،زبان زد خاص و عام شدن،زبان بازی کردن، زبان سرخ سرسبز بر باد دادن، چرب زبانی کردن، سر زبان ها افتادن، زخم زبان زدن ، تلخ زبانی کردن، شیرین زبانی کردن و ...شأن ورود به زبان از زمان آغاز سخن گفتن انسان خصوصا کشف خواص خاص زبان.

کلاه: وسیله ای است برای پوشیدن سر و حفظ آن عضو بسیار مهم از سرما و  گرما و تابش آفتاب و خطرات مختلف که کارکرد های مختلفی دارد،که از جمله ی آنها، برداشتن و گذاشتن این وسیله ی ارزشمند از سر و بر سر کسان است. اشتقاقات مهم آن عبارتند از؛ سر کسی کلاه گذاشتن، کلاه کسی را برداشتن، کلاه کسی با کسی تو هم رفتن، کلاه پس معرکه بودن، کلاه شرعی درست کردن، کلاه خود را قاضی کردن، کلاه به آسمان انداختن، کلاه کج نهادن، کلاه کسی پشم نداشتن، کلاه کل از سرش افتادن، کلاه زیر ران نهادن و ... شأن ورود به زبان از پیدایی کلاه و آغاز کاربردهای مختلف کلاه توسط اصحاب محترم کلاه.

خر: از حیوانات اهلی و بسیار زحمتکش که از طرف بعضی ها موجب بی مهری های فراوان واقع می شود. مشتقات این ماده ی شریف عبارتند از؛ خرکسی از پل گذشتن، خود را به خری زدن ،از تنبلی به خر دایی گفتن ،خر کسی از کره گی دم نداشتن، اوضاع خر تو خر شدن، خر آوردن و باقالی بار کردن، خر از گاو باز نشناختن، خر رنگ کردن، مانند خر در گل ماندن، خر آمدن و خر رفتن، خر دادن و خیار گرفتن، مرگ خر و عروسی سگ، کسی را بر خر خود نشاندن، خر به عروسی خواندن ،خرما خوردن و خر راندن و ...شأن ورود به زبان از زمان آفرینش آدم و خر و اختراع پل و...

پژوهش و نگارش امیر حسین ابن امیر مهدی از سلسله ی جلیله ی سادات علوی بناب قدیم /مین ائو/ در اسفند ماه ۱۳۹۰ هجری شمسی در شهر نوح نبی (ع).

  • میر حسین دلدار بناب