اندیشه

فرهنگی، ادبی، تاریخی، هنری، طنز

اندیشه

فرهنگی، ادبی، تاریخی، هنری، طنز

اندیشه

درباره مدیر:
میر حسین دلدار بناب
متولد 1346 بناب مرند
پژوهشگر

بایگانی
آخرین نظرات
  • ۱ آذر ۹۶، ۰۱:۰۹ - محمد
    ریدی
پیوندها

۱۰ مطلب با موضوع «ادبیات» ثبت شده است

۱۱
آبان

نفس وورا وورا داغ باش یوخاری گئدیردیم.

اؤز عالمیمده سئیر ائدیردیم.

بیردن بیرهنیرتی ائشیتدیم، دؤنوب باخدیم. دالیمجا بیر کؤپک  گلیردی.

قارا بیر کؤپک. گؤزل. دوزلو. تب تمیز.

باخیشلاریندا محببت دالغالانیردی.

چانتامدان بیر تیکه چؤرک چیخاردیب قاباغینا آتدیم.

قویروغونو بولاییب باشلادی چؤرگی یئمه یه.

هارا گئتدیم دالیمجا گلدی.

اؤز اؤزومه دئدیم بورا باخ سن آللاه!

بو کؤپک بیر تیکه چؤرگین قدرینی بیر بئله بیلیر. نه دوز بیلن بیر حیواندی بو.

ائله کاش آداملاردا بیر بئله دوز بیلن اولایدیلار.

بیر نئچه ساعات داغ چیخدیم.

دره اندیم.

آمما کؤپک مندن ال چکمیردی.

داغین اتگینده ماشینیمین یانینا یئتیرنده ائله بیل کی آنلادی آیریلیق زامانیدی.

ساغ سولوما کئچدی.

باشماقلاریمی اییله دی.

قاباغیمی کسدی کی مندن آیریلماسین.

منی بیردن بیره بیر قهر باسدی.

آی داد و بیداد.

آی داد و بیداد.

آی آداملار اؤیره نین.

هئچ اولمایا بیر کؤپک قدر محببتیز اولسون. آی مخلوقاتین اشرفلری!

بو حالدا بیر بایاتی جوشدی اوره گیمده؛

مندن اؤترو اسن یوخ

دؤزن یوخ تلسن یوخ

یولا دوشوب گئدنده

قاباغیمی کسن یوخ!

                 اؤزومه یازیقیم گلدی ...

  • میر حسین دلدار بناب
۲۵
دی

« تحصیل علم جهت لقمه ی دنیوی چه می کنی؟

این رسن، از بهر آن است که از این چاه برآیند، نه از بهر آن که از این چاه به چاه های دیگر فرو روند!

 در بند آن باش که بدانی که؛

   - من کیم؟

     - و چه جوهرم؟

       - و به چه آمده ام؟

        - و کجا می روم؟

          - و اصل من از کجاست؟

             - و این ساعت در چه ام؟

                - و روی به چه دارم؟»

« آری به ذات پاک او، به ذات پاک ذوالجلال،

    آن قوم نیز در آن مدرسه، جهت آن تحصیل می کنند؛

       تا فرهنگ بدانیم، تا فلان مدرسه را بگیریم!

         تا فلان موضع را بگیریم و زود مشهور شویم!

  تحصیل علم جهت لقمه ی دنیاوی چه می کنی؟!

       در بند آن، نی که بدانم که؛

      - من کیم؟

         - و چه جوهرم؟

           - و به چه آمده ام؟

              - و کجا می روم؟

                - و اصل من کجاست؟

اگر این معانی در عبارت همچو آب در کوزه است، بی واسطه ی کوزه من آب بیابم!»

خطّ سوم ص149ص،148

این ها سخنان شمس تبریزی است که از پس قرون، گویی روزگار ما را به نقد و چالش می کشد؟!

این تذهبون؟  به راستی کجا می روند بعضی ها ؟!

این همه مدرسه و دانشگاه!

این همه استاد و دانشجو!

این همه عنوان و مدرک!

به کجا چنین شتابان؟

مدرک هست، کو درک؟! دانش هست، کو دانشجو؟! کدام استاد؟! کدام علم؟!

دریغ از جرعه ای عطش اشتیاق!

دریغ از ذرّه ای شوق آموختن!

نور شمس بر مولانا افتاد، اعجوبه ای زاده شد که چشم ها هنوز هم از دیدارش خیره می شود!

از ریزه خوار اندیشه ی دیگران، خداوند سخنی زاده شد بی همتا! از شیخی مقلّد رهبری زاده شد مولّد اندیشه!

از پیروی چشم و گوش بسته، راهنمایی زاده شد طغیانگر!

به راستی ما به کجا می رویم؟! با این همه دم  و دستگاه های عریض و طویل؟!

« ذرّه ای چرک اندرون آن کند که صد هزار چرک بیرون آن نکند!» شمس تبریزی.

!!!

   ؟؟؟

  • میر حسین دلدار بناب
۱۰
آبان

جوانمردی و آزادگی از دیدگاه کنفوسیوس

کنفوسیوس حکیم چینی (متولّد 562 پ. م و متوفّی 479 پ.م) که مانند هم میهنش لائوتسه، مقام بس ارجمندی در نشر افکار اخلاقی و حکمت امور در میان ملّت چین دارد، در خصوص جوانمردی و آزادگی سخنان ارزشمندی دارد که در اینجا به پاره ای از آن ها اشاره می شود؛

-       مقصد مرد آزاده داشتن خصال پاک است و مرد فرومایه همیشه در فکر مال خود می باشد. جایی که مرد آزاده از عمل می اندیشد، مرد فرومایه در اندیشه ی گریختن از مجازات است.

-       در میان آزاده گان رقابت راه ندارد مگر در تیر اندازی، لیکن ایشان در این کار نیز همدیگر را محترم می شمارند و وقتی که به میدان تیراندازی یا محل رفع تشنگی می روند، جای خود را به یکدیگر تقدیم می کنند، حتّی در موقع همچشمی و رقابت نیز نجابت خود را از دست نمی دهند.

-       اگر مرد آزاده یک روز از خصلت پاک خود دست بکشد دیگر شایسته ی داشتن این نام نیست.

-       مرد آزاده مراعات کردن حق را در درجه ی نخستین شایسته می داند. اگر مرد آزاده جسارت را بزرگ داشته باشد امّا حق را بقدر شایان در نظر نگیرد مردی پرخاش جوی می شود و اگر مرد عامی جسارت داشته باشد و حق را به خوبی رعایت نکند مردی راهزن می گردد.

-       مرد آزاده از هرگونه اندوه و ترس آزاد است. بی اندوه و بی ترس زیستن نشان طینت و سرشت مرد آزاده است.

-       مرد آزاده به هیچ وجه آلت دست کسی قرار نمی گیرد و برای وی شایسته نیست که خود را آلت مقاصد دیگران قرار دهد چرا که او خود مقصد خویشتن است.

-       طبیعت خاص مرد آزاده نخست عمل و سپس گفتار است، یعنی وی قبل از دیگران به گفته های خود عمل می کند.

-       جوانمرد کامل و دریادل است و فرومایه کوته نظر و ناقص. خواسته های جوانمرد تمام ابناء بشر را شامل می شود امّا دایره ی فکر فرومایگان محدود است و آن ها نمی توانند از افق تنگ فرقه یا خویشان خود گام فراتر بگذارند.

-       جوانمرد باید از سه چیز اجتناب بکند؛ در جوانی از شهوت رانی تا روزی که خون و سایر شیره های زندگی جسمانی اش آرام شده باشند، همین که او به فصل شکفتن زندگی اش برسد و خون و شیره های بدنش برای همیشه صاف شود آن وقت باید از منازعه و مشاجره بپرهیزد تا وقتی که به دوران پیری برسد و چشمه های زندگی وی به کاستن و خشکیدن آغاز کند، آن وقت باید از بخل و خسّت اجتناب ورزد.

-       جوانمرد باید شکوه سه چیز در دل داشته باشد؛ قضای آسمان، مردان بزرگ نامور و سخنان دانایان خداشناس. مرد عامی قضای آسمان و مشیّت چرخ را نمی شناسد و از این رو از چرخ گردون نیز نمی ترسد، به مردان بزرگ نامور اهمیّت نمی دهد و سخنان دانایان خداشناس را ریشخند می کند.

-       مرد آزاده از کسانی که حیله گری را حکمت، نافرمانی را شجاعت و یاوه گویی را حقیقت می پندارند، نفرت دارد.

-       مرد آزاده در سخن گفتن از سه خصلت دور است؛ سخن گفتن بدون اراده و بدون ضرورت یعنی در میان گفتگوی دیگران سخن گفتن. خاموش ماندن در موقعی که سخن گفتن ضروری است، چرا که این کار خود را دانا و خردمند جلوه دادن است. سخن گفتن بدون تأمّل در حرکت وجنات و چهره ی خود که این را کوری نامند.

-       جوانمرد پایه ی بنا را روی حق می گذارد و آداب و رسوم را تا جایی بجا می آورد که بر طریق حق باشد. وی در مقصود و نیّت خود اعتدال پرور است، لیکن در اجرای حق ثابت قدم و استوار می باشد، مرد آزاده ی حقیقی همین است.

-       مرد آزاده در عین حال که درستکار و جدّی می باشد، پوزش پذیر و خطابخش است. در باره ی دوستان جدیّت و درستی و مراعات به خرج می دهد و در باره ی برادران اغماض دارد.

-       برای جوانمرد نه خصومتی موجود است و نه طرفداری، او همیشه طرفدار و نگهبان حقّ است.

-       جوانمرد باوقار است امّا هرگز کبر و غرور ندارد، فرومایه کبر و غرور دارد امّا از وقار بی بهره است.

-       جوانمرد مسالمت جو و صلح پرور است لیکن از فروافتادن به حقارت و پستی می پرهیزد.

-       جوانمرد هنگام تهیدستی استوار می ماند، در حالی که فرومایه و نادان سرکشی می کند.

-       جوانمرد برپای خود می ایستد و از دیگران توقّع و تقاضایی ندارد امّا فرومایه همیشه از دیگران طلبکار است.

-        جوانمرد در باره ی نه چیز پیوسته می اندیشد؛ در دیدن چیزی به این که آن را به خوبی و درستی بشناسد، در شنیدن چیزی به این که آن را بفهمد، در رخسار خود به ملایمت و محبّت، در رفتار خود به شرافت، در سخنان خود به حقیقت، در کارهای زندگی به درستکاری، در شبهه های خود به پرسیدن از دیگران، در هنگام خشم به سختی نتایج آن و در پذیرایی دیگران به وظیفه ی مهربانی و ادب. ریشارد، ویلهلم، مکالمات کنفوسیوس، ترجمه ی کاظم زاده ایرانشهر، شرکت انشارات علمی و فرهنگی، چاپ ششم، 1375، تهران. صفحات 40 الی 60.



  • میر حسین دلدار بناب
۲۲
فروردين

پیش درآمد

چشم در چشمانت می‌دوزد کاغذ سفید. قلم در انتظار حرکت. تو گم شده‌ای. خیال اوج گرفته است. رفته است. خیال بازگشتش نیست. از آن سان که شوریده‌ی شیراز می‌گفت:

تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او

 

زآن سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند...

تا کجاهاست جولانگاه خیال؟ و اگر نبود چه؟ این همه نقش چگونه رقم می‌خورد؟ چه صورتگر افسونگری است این خیال! چه نقش‌ها می‌زند از بی‌نقشی! سترگ مایه‌ای در عین تهیدستی! این همه تصویر. این همه صورت. این همه شعر. این همه ساز و سوز. جهان سیری جهان سوز. کلام، زاده‌ی یک رشحه‌اش. جان جان. ناگنجیدنی در بیان. مایه‌ی این همه وجد و غلیان.

سیر می‌کند آفاق تا آفاق را. سیر نمی‌شود از این سیر بی‌پایان. کشف. شهود. اشراق. تابش انوار ازلی. سکر. صحو. محو. بی‌خودی. خلجان. آشوب. شیدایی. تهی از هر چیز. پر از تهی. قطره‌ای، دریایی در آنی.

چشم باز می‌کنی. قلم در انتظار. برگ‌های سفید، عطشناک. همچون زمینی تفتیده در انتظار باران. امان از دست این خیال. به کجاها کشانده بوده‌ات؟ مانند کسی که رویایی دیده و فراموش کرده باشد، خوشی مبهمی در جانت چنگ انداخته است. وجدی ناشناخته در وجودت پا گرفته است. از آن نوع که زمین را در آغاز بهار.

*****

تصاویر مبهم کودکی زنده می‌شوند. جان می‌گیرند. وضوح می‌یابند. کودکی در کوچه پس کوچه‌های پیچ در پیچ. همزاد خیال. همبازی قاصدک‌ها. شیفته‌ی پروانه‌ها. مفتون گل‌های زرد و چهچهه‌های قناری‌ها...

بیشتر از چهل سال از آن روزگار سپری شده است امّا انگار همین دیروز بود. اوّلین روز مدرسه و من هاج و واج و حیرت زده.

همه چیز برایم تازگی داشت. بچّه‌ها. مدرسه. معلّم. میزها و نیمکت‌ها. کلاس. تصاویر نصب شده بر بالای تخته سیاه. همه و همه.

*****

زمان بی آنکه منتظر بماند با شتاب گذشت. اوّلین و بهترین جایزه‌ی عمرم کتاب داستانی بود از طرف معلّم کلاس سوّم ابتدایی‌ام جناب آقای ابوالقاسم نصیری. هرچه بود و هرچه شد، از آن زمان آغاز گردید.

مونس تنهایی‌ام را یافته بودم. کتاب. بسان دو همزاد تا به امروز به هم پیوند خوردیم. انس گرفتیم. در هم تنیدیم. یکی شدیم. خواندم و خواندم و خواندم. هنوز هم می‌خوانم. با افراط. سیری‌ناپذیر. تشنه‌تر و تشنه‌تر. استسقایی پایان‌ناپذیر. حکایت همچنان باقی.

اکنون سال هاست که همزاد دیگری نیزبه ما پیوند خورده است. نوشتن. سه همزادیم. من و خواندن و نوشتن. هر سه پای به پای هم و دوش به دوش تا چه پیش آید.

بی تعارف خویشتن را وامدار همه می‌دانم. مردم. معلّمان. اساتید. نویسندگان. همه و همه. چه آنان که بی واسطه چیزهایی به من آموخته اند چه آنان که با واسطه.

*****

داستان‌های زیادی خوانده‌ام. از نویسندگان بزرگ. از ادبیّات ایران و جهان. از نویسندگان خودمان. از نویسندگان اقصی نقاط دنیا. از یونان و ترکیه گرفته تا فرانسه و انگلستان. از روسیه و پرتقال و اسپانیا گرفته تا پرو و کلمبیا. از برزیل گرفته تا آمریکا و ایتالیا.

کمتر نویسنده‌ی اسم و رسم‌داری هست که اثری از او را نخوانده باشم! و چه بسا چند اثر از یک نفر. از هزاره های پیشین تاسده ها و دهه های پسین. از حکیمان و فرزانگان دیروز تا اندیشه ورزان و صاحب ذوقان امروز.

افلاطون، دانته، کنفسیوس، لائوتسه، بودا، زرتشت، سروانتس، اونامونو، اینیاتسیوسیلونه، تولستوی، ماکسیم گورگی، گوگول، فادایف، پائوستوفسکی، داستایوفسکی، چخوف، شولوخف، آیتماتف، سولژنیتسین، پاسترناک، لرمانتف، پوشکین،  شکسپیر، دیکنز،کامو، همینگوی، مارکز، ساراماگو، بارگاس یوسا، کازانتزاکیس، مک کالو، هرمان هسه، توماس مان، هاینریش بل، نیچه، کادر، کاداره، مالرو، فاکنر، کوندرا، اورهان پاموک، یاشار کمال، ناظم حکمت، نسین، ... فردوسی، نظامی، مولوی، شمس تبریزی، سعدی، حافظ، جامی، بیهقی، ابوسعید، شیخ ابوالحسن خرقانی، حلاج، عین القضاة، شیخ شهاب الدین سهروردی، عبید زاکانی،... جمالزاده، هدایت، چوبک، بزرگ علوی، سیمین دانشور، محمود دولت آبادی، احمد محمود، درویشیان، گلشیری، براهنی، معروفی، آل احمد و... صادقانه بگویم بی آنکه قصدم هیچگونه اظهار فضلی باشد، ذکر همه شان حکایت "مثنوی هفتاد من کاغذ شود" می باشد.  

امّا داستان مردم ما هم شنیدنی است. حکایت‌هایی پر از شکر و شکایت. قصّه‌هایی پر از شادی و غصّه. ماجراهایی عجیب ولی باورکردنی. داستان هایی از ارباب و رعایا، از خان‌ها و بیگ‌ها. مردانی نه از تبار دیلم و گیلک ویلان سیستان، امّا گیله‌مردوار و رستمانه. سووشون خود حکایت آن ها. سیاوش هایی جوانمرگ شده! گیله مردهایی به بند کشیده شده!

دستخوش تاراج خودی و بیگانه. از آشور بگیر تا یونانی و رومی و عرب و ازبک و گرجی و...! سواران ارشد خان وصمدخان. غارتگران قره‌داغ. دارو دسته ی اسماعیل سمیتقو. چپاول پشت چپاول. غارت پشت غارت. دهشت از پی دهشت. وحشت از پس وحشت. بریدگی. استیصال. کشتار تا حد انقراض! سر انجام، سر از خاکستر بلند کردنی ققنوس وار از پس هر آتش به جان افتادنی!

هم از آن سبب است پیچ در پیچ و تنگ بودن کوچه‌های قدیمی. چه تلخ است سرگذشت دخترکان بی‌پناه و آواره در کوی و برزن! چه جان سوز است قصّه ی پر غصّه ی اطفال در خون تپیده ی بی گناه در حملات دشمنان آزمند!

داستان‌ها سرگذشت مشترک همه‌ی انسان‌هاست در جای جای جهان. من در متن همه ی داستان‌ها بخشی از سرگذشت مردمانمان را دیده‌ام. حتّا در آثار نویسندگانی از قارّه های دیگر که نه ما را دیده‌اند و نه از سرگذشتمان خبری دارند!

  • میر حسین دلدار بناب
۳۰
دی
نیما ویشیج
21 آبان‌ماه سالروز تولد علی اسفندیاری متخلص به نیما یوشیج پدر شعر نوی ایران است....


نیما یوشیج
علی اسفندیاری، معروف به نیما یوشیج سال 1276 در یوش، از توابع نور مازندران متولد شد و 62 سال عمر کرد.
نیما در اشعاری نظیر خروس و روباه، چشمه و بز افکاری اجتماعی را بیان می‌کند اما قالب اشعار قدیمی است.


نیما یوشیج
نیما یوشیج با مجموعه تأثیرگذار افسانه که مانیفست شعر نو فارسی بود، در فضای راکد شعر ایران انقلابی به پا کرد. نیما آگاهانه تمام بنیادها و ساختارهای شعر کهن فارسی را به چالش کشید.

نیما یوشیج
او در 13 دی ماه 1338 بر اثر ابتلا به ذات‌الریه درگذشت و او را در تهران دفن ‌کردند؛ تا این‌که در سال 1372 طبق وصیتش، پیکرش را به یوش برده و در حیاط خانه محل تولدش به خاک ‌سپردند .

نیما یوشیج
نیما علاوه بر شکستن برخی قوالب و قواعد، در زبان قالب‌های شعری تاثیر فراوانی داشت. او در قالب غزل ـ به‌عنوان یکی از قالب‌های سنتی ـ نیز تاثیر گذار بوده است.


آثار نیما عبارتند از: «تعریف و تبصره و یادداشت‌های دیگر» ، «حرف‌های همسایه»‌، «حکایات و خانواده‌ سرباز»، «شعر من»، «مانلی و خانه‌ سریویلی» ،‌«فریادهای دیگر و عنکبوت رنگ»، «قلم‌انداز»، «کندوهای شکسته» (شامل پنج قصه‌ کوتاه)، ‌«نامه‌های عاشقانه»‌ و.

نیما یوشیج
نیما در دی ماه 1301 «افسانه» را نوشت و بخش‌هایی از آن را در مجله‌ قرن بیستم به سردبیری «میرزاده عشقی» به چاپ ‌رساند.


نیما یوشیج
او نخستین شعرش را در 23 سالگی نوشت، یعنی همان مثنوی بلند «قصه‌ رنگ ‌پریده» که خودش آن‌را یک اثر بچه گانه معرفی کرد.
                                        ***********************
با نیما سالهاست آشنایی دارم ،از دوران دبیرستان شعرهایش را می خواندم. تفاوت معناداری را حس می کردم اما دلیلش را نمی دانستم تا اینکه بارها و بارها خواندمش ، اشعار پیروانش را هم خواندم ،شاملو ،فروغ ،اخوان ،سپهری ،آتشی ، مشیری ،نادرپور ،نصرتی ،توللی و که ها و که ها...نیما از جنس دیگری بود.
او فرزند کوهستان بود، صفای کودکانه ی روستایی اش در شعرش موج می زد. صمیمی بود. زلال بود. از جنس ابنا زمانه نبود. او براستی شاعر بود. همچنانکه اخوان و سهراب و شاملو و فروغ بودند. و بسیاری نبودند و ادای شاعرها را در می آوردند !
نمی دانم چرا همیشه دلم می خواست یوش را ببینم ، شاید دنبال رد پایی از نیما بودم. مرداد ماه امسال فرصتی دست داد تا از یوش دیدن کنم البته به همراه خانواده و دوستم علی ابراهیمی راد که تدارک سفر با او بود.
چند ساعتی را در کنار تربت پاک آن بزرگوار بودم و به یاد سخنی از او که می گفت : من برای کسانی می نویسم و می سرایم که هنوز به دنیا نیامده اند. و به راستی زمانی که او می نوشت من هنوز به دنیا نیامده بودم. و اکنون او نبود و من بودم  ، نه او بود و من نبودم ، یا بهتر است بگو یم او همیشه در میان دل مشتاقان خودش زندگی خواهد کرد و برای مرد هنر مرگی وجود ندارد.
این تجربه را با خیلی از هنرمندان و اهل ذوق و قلم دیگر نیز داشته ام ، و دیده ام که مشتاقانشان چگونه از اقصی نقاط جهان به زیارتشان می شتابند.
در نیشابور و در طوس و در اردهال کاشان و در شیراز و در تبریز و در قونیه و درهمدان و شبستر و اوش تیبین  و بسیاری جاهای دیگر در کنا مزار بزرگانی همچون ؛ عطار و خیام و فردوسی و اخوان و  سپهری و  سعدی و حافظ و شهریار و خاقانی و مولانا و باباطاهر و عارف قزوینی و شیخ محمود شبستری و حکیم ابوالقاسم نباتی و...
وهمین مزد بس اهل هنر و قلم را ...سخن را با دوبیتی نوی از خود نیما به سرانجام می رسانم؛    
  از پس پنجاهی و اندی ز عمر
ناله ها می آیدم از هر رگی
کاش بودم باز دور از هر کسی
چادری و گوسفندی و سگی
و من به این سبب نیما را فرزند کوهستان می نامم و به گمانم روح نیما نیز راضی به این عنوان بوده باشد.
                                                                  میر حسین دلدار بناب/ دی ماه / نود
  • میر حسین دلدار بناب