اندیشه

فرهنگی، ادبی، تاریخی، هنری، طنز

اندیشه

فرهنگی، ادبی، تاریخی، هنری، طنز

اندیشه

درباره مدیر:
میر حسین دلدار بناب
متولد 1346 بناب مرند
پژوهشگر

بایگانی
آخرین نظرات
پیوندها
۱۸
اسفند
یه جایی، یه روزی، توی یه دهات دوری، توی فصل زمستون،توی چیک چیک برف و بارون، یه ننه بهاری بود که تو آلونکش نشسته بود و داشت بافتنی می بافت.دونه های برف تند و تند می خوردند به شیشه ی  پنجره و پرت می شدن روی زمین.ننه بهار یه قند گنده گذاشته بود گوشه ی لپش و چاییش رو هورت می کشید . تو حال و هوای خودش بود و داشت واسه خودش شعر می خوند که یهو یه صدایی اومد.یکی داشت در می زد. رفت در رو باز کرد. ولی هیچ کی رو پشت در ندید.گفت"کیه؟ کیه در می زنه؟ در رو با لنگر می زنه" یهو یکی گفت" منم. منم ننه بهار." ننه بهار دید یه خانم مرغه ایستاده دم در و داره به خودش می لرزه.خانم مرغه گفت"ننه بهار.من که قد قد قدا می کنم برات.تخم طلا می کنم برات. می ذاری بیام توی خونت؟" ننه بهار گفت "بیا خانم مرغه. بیا تو" و در را براش باز کرد.ننه بهار داشت برای خانم مرغه چای می ریخت که یهو دید دوباره دارن در می زنن. رفت دم در و دید آقا گاوه ایستاده پشت در.گفت"ننه بهار.من که ماما می کنم برات.شیر و ماست و کره می دم بهت. منم بیام؟" ننه بهار گفت" تو هم بیا.تو هم بیا"چند لحظه بعد دوباره در رو زدن. جوجه های خانم مرغه بودن. گفتن" ننه بهار. ما که جیک جیک می کنیم برات. تخم کوچیک می کنیم برات.ما هم بیایم؟" گفت" شمام بیاین. شمام بیاین." دوباره در زدن. پشت در آقا سگه بود. گفت" ننه بهار. من که واق واق می کنم برات.دزد رو چلاق می کنم برات. منم بیام؟" ننه بهار گفت"تو هم بیا. تو هم بیا" دوباره در زدن و پشت در آقا خروسه بود گقت" ننه بهار. من که قوقولی قوقو می کنم برات.همه رو بیدار می کنم برات. من هم بیام؟" گفت" تو هم بیا. تو هم بیا" دوباره در زدن.آقا کلاغه بود گفت" ننه بهار. من که قار قار می کنم برات.شهر رو خبردار می کنم برات. من هم بیام؟" ننه بهار گفت" تو هم بیا. تو هم بیا." و در رو بست. خونه پر شده بود از سر و صدا و خنده و قد قد و قوقولی قوقو و قار قار و ماما و واق واق و جیک جیک بود. مهمون های ننه بهار گل می گفتن و گل می شنفتن.ننه بهار برای همشون چای ریخت تا گرم شن. بعد گفت" بچه ها! می دونین چرا هوا سرد شده؟" گفتن" نه. نمی دونیم ننه بهار" گفت" می دونین من برای کی دارم شال گردن می بافم؟" گفتن" نه. نمی دونیم ننه بهار" گفت "برای این که من یه مهمون خیلی خوب و مهربون توی راه دارم.اگه گفتین کیه؟" گفتن" نمی دونیم ننه بهار. خودت بگو" گفت " قراره خواهرم ننه سرما بیاد خونم. " گفتن" راست می گی ننه بهار؟ ننه سرما خواهر شماس؟ پس چرا شما این قدر خوب و مهربونین ولی اون..." گفت" نه بچه ها. اون هم خیلی خوب و مهربونه. اگه اون نباشه, خانم مرغه ! آقا خروسه! جیک جیکو های من ! آقا گاوه! آقا سگه! آقا کلاغه! هیچ بارونی نمی یاد که برای شما غذا درست کنه. اون وقت همیشه گشنه می مونین. الان خودش می رسه و می بینین چه قدر مهربونه. تازه گاهی خودش هم سرما می خوره. برای همین من دارم براش شال گردن می بافم." یه هو یکی در زد. یکی گفت" ترسیدم" یکی دیگه گفت" لرزیدم"... ولی ننه بهار بلند شد و در را باز کرد. یه هو یه بادی اومد. بله. ننه سرما بود. ننه بهار گفت " خوش اومدی خواهر گلم. بفرما. کلی مهمون داریم." خلاصه. ننه سرما اومد تو.اما چشمتان روز بد نبیند.چنان چشم غره ای به مهمونای ننه بهار رفت که همگی گوشه ای کز کردند و لام تا کام حرف نزدند.در این جا بود که شعری هایکو مانند از ذهن ننه بهار گذشت! - آمدند،نشستند،نه میهمان سخنی گفت و نه میزبان. و شب سپری شد بی هیچ کلامی- صبح روز بعد نوبت به خداحافظی رسید،اما گویا هیچکدام از مهمانان خیال ترک خانه ی گرم و نرم ننه بهار را نداشتند!...خانم مرغه گفت: ننه بهار. من که قد قد قدا می کنم برات.تخم طلا می کنم برات. بذارم برم؟...آقا گاوه گفت:من که ماما می کنم برات.شیر و ماست و کره می دم برات. بذارم برم؟...حالا نوبت جوجه های خانم مرغه بود که یک صدا گفتن: ننه بهار. ما که جیک جیک می کنیم برات. تخم کوچیک می کنیم برات. بذاریم بریم؟...آقا سگه هم خمیازه ای کشید و گفت: ننه بهار. من که واق واق می کنم برات.دزد رو چلاق می کنم برات. بذارم برم؟...آقا خروسه هم کم نیاورد و گفت: ننه بهار. من که قوقولی قوقو می کنم برات.همه رو بیدار می کنم برات. بذارم برم؟...و سرانجام آقا کلاغه بود که گفت: ننه بهار. من که قار قار می کنم برات.شهر رو خبردار می کنم برات. بذارم برم؟ ننه بهار در مخمصه ی عجیبی گیر کرده بود! از طرفی نمی خواست دل این همه عاشق خدمت را بشکند و عذرشان را بخواهد از طرف دیگر هم خوب می دانست که خواهرش ننه سرما کم حوصله است و طاقت  سر و صدای زیادی این همه حیوان جور واجور را ندارد. بالاخره دل به دریا زد و گفت:هرچه بادا باد،همگی مهمان من باشید و از سفره ی نعمتم بخورید. لیکن کفران نعمت نکنید و با هم سر و کله نزنید و به هم نپرید. حیوانات پذیرفتند. یکی دو روز اول هر کس به کار خود مشغول بود اما وقتی دیدند خرشان از پل گذشته و برای خود حقی ایجاد کرده اند ـ کسی شده اند ـ شروع کردند به جنگ و کشمکش و دعوا. حالا دیگه همگی یادشان رفته بود که چه وعده هایی به ننه بهار داده اند.همگی شروع کرده بودند به چوب زدن زاغ سیاه همدیگه. هر کدام لیستی از فسادها ی کلان اقتصادی دیگری تهیه کرده بود و در جیبش گذاشته بود. دم به ساعت یکدیگر را تهدید می کردند. به همدیگر پوزخند می زدند... یادشان رفته بود که بر سر سفره ی چه کسی نشسته اند! فراموش کرده بودند که ولی نعمتشان کیست! آه که این موجودات جنبنده - کلهم اجمعین ـ چقدر نمک ناشناس و فراموشکار و خود سر و خود محور بودند... لطفا بقیه ی قصه را به روش سپید خوانی ادامه دهید...
  • میر حسین دلدار بناب
۱۷
اسفند


  • میر حسین دلدار بناب
۱۵
اسفند

بوقلمون صفتم. نان به نرخ روز خور هستم. هزار چهره ام. دمدمی مزاجم. هرهری مذهبم. از حزب بادم. دست شیطان را از پشت بسته ام. بادمجان دور قاب چینم. سبزی پاک کن هستم. مجیز همه را می گویم. مداهنه می کنم. کرم . کورم. وجدان بی وجدان. دست از سرم بردار. چی می خوای از جون من! کشتی منو. سکته ام دادی . مخم را پوکوندی. رهایم کن.

اگه من نخوام مثل تو باشم کی رو باید ببینم؟ خیر سرت کدام قله ها را فتح کردی که ما نکردیم. وجدان کاری،وجدان کاری. شرافت انسانی،شرافت انسانی. اخلاق. مردانگی. مرام. فتوت. مروت. عیاری. منش. معنا. هنر. ذوق. عرفان. تفکر. اندیشه. فهم. شعور. صداقت. صفا. بسه بابا ذله ام کردی. این حرفا دیگه کهنه شده. دوره ی این حرفا خیلی وقته گذشته.یه جا و درهم کیلویی چند؟

بابا خیالات را رها کن. زندگی که شوخی بردار نیست! دن کیشوت بازی را بذار کنار.خیال باف. رویایی. موهومات چی. به خودت بیا. قطار رفت. جا ماندی. ببین از تو کوچک تر ها کجاهایند و تو کجا؟!

پیر شدی و هنوز دست از خیالات بر نداشتی. باز خدا پدر مرحومت را بیامرزد که این خانه ی گلنگی را برایت ارث گذاشت و در بدر نشدی...

از لای این کتاب ها بیرون بیا. حرفای خوب خوب مال کتاب هاست. حافظ هم باشی مولانا هم باشی کسی برایت تره خورد نمی کند. دوره ی مراد و مرید بازی خیلی وقته گذشته. الکی خوش! الان حرمت یک فوتبالیست از هزار و یک شاعر و هنرمند و عارف و فیلسوف و نویسنده و...بیشتره...

بازهم بگم... صد سال سیاه نمی خواهم امثال شماها باشم. دست از سر کچلم بردار. تو را به خیر و مرا به سلامت. فقط بلدند موعظه کنند. هر وقت کم می آورند شعر تحویل آدم می دهند؛ انسانم آرزوست انسانم آرزوست. ما را داخل آدم حساب نمی کنند. هی به من می گوید؛ سست عنصر سست عنصر. سست عنصر خودت و امثال خودتند که ما را آنگونه دیده اند. بترکه چشم حسود. خلایق هرچه لایق. برو بمیر. مالیخولیایی. مردکه ی دبنگ. زین همرهان سست عناصر دلم گرفت/ شیر خدا و رستم دستانم آرزوست. الهی که گرز رستم بخورد به کمرت. انگار از دماغ فیل افتاده. از خود راضی روانی...

آره بوقلمون صفتم اما برای خودم کسی هستم. تو کی هستی؟! مرده شور آن فضل و هنر و ذوق و کمالاتت را ببرد که صنار نمی ارزد. علم و عرفانت را ببر پیش بقال محله و دوغ بگیر. سوادت تو سرت بخورد که یه پول سیاه هم نمی ارزد...

گیرم هزارتا هم کتاب خوندی. کیه که برای امثال تو ارزش قائل بشه؟ مردم عقلشان به چشمشان است عمو. کجای کاری؟

نه نه هزار سال سیاه نمی خواهم مثل تو باشم. برو غازت را بچرون. خیالاتی بدبخت... بر در میکده رندان قلندر باشند/ که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی... چه غلط ها! با این حرف های گنده تر از دهنش...   

 

  • میر حسین دلدار بناب
۱۱
اسفند


یکی می گوید؛آخه تو سر پیازی یا ته پیاز؟به تو چه روزنامه و مطبوعات وظیفه اش چیست و چه کار باید بکند یا نکند؟ آن یکی می گوید؛مثل اینکه تنت می خارد و کله ات بوی قورمه سبزی می دهد! تو را سنه نه که هر روز یک دانشگاه جدید سبز می شود و یک عده مدرک های آن چنانی می گیرند و فاتحه ی علم خوانده است و سواد مردم ته کشیده و ال شده و بل شده؟! دیگری می گوید؛خوشی زده زیر دلت که پا از گلیم خودت درازتر می کنی و حرف های گنده تر از دهانت می زنی. بیچاره از تو بزرگ تر هایش کجاها را فتح کرده اند که تو بخواهی بکنی! و آن دیگری مثلا از روی دل سوزی سری تکان می دهد و می گوید؛ از قدیم و ندیم گفته اند: سری را که درد نمی کند چرا باید دستمال بست؟!به تو چه مربوط است که یک عده یک شبه ره صد ساله می روند و ککشان هم نمی گزد و کسی هم کاری به کارشان ندارد تو اگر هنر کنی دو دستی کلاه خودت را بچسب تا باد نبرد! و آن دیگری دیگری می گوید؛بابام جان رفتی یک شهر و دیدی همه ی مردم آن جا کورند تو هم خودت را به کوری بزن! جد اندر جدمان گفته اند: خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو!

از همه جالب تر توصیه ی یکی از آشنایان است که می گوید؛ حیف از آن قلم که تو داری! اگر من صدیک قلم تو را داشتم الآن برای خودم کسی بودم...عمو قدر قلم خودت را بدان و کاری نکن که چوب تو آستینت بکنند و...

واقعا تو کار خودم مانده ام! با این اوصاف چه می توانم بکنم؟ آیا می شود قلم را از صراط مستقیم منحرف کرد؟!!! قلمی که حضرت حق به آن و به چیزهایی که می نویسد قسم خورده است. عجب بار سنگینی! نه آسمان را توان برداشتنش است نه کوه و دریا و بیابان را!!!

زبان حال من زبان حال آن رند دل سوخته بود که می گفت: نه در مسجد دهندم ره که رندی / نه در میخانه کاین خمار خام است / میان مسجد و میخانه راهیست / غریبم عاشقم این ره کدام است؟ /...

  • میر حسین دلدار بناب
۲۸
بهمن

سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد     آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد  (حافظ)

 انسان از بدو خلقت به دنبال یاد گرفتن و ارتقاء سطح زندگی خود بوده است و این خصیصه یکی از عوامل بسیار مهم پیشرفت های بشری محسوب می شود.

انسان های اولیه بسیاری از نادانسته های خود را از حیوانات آموخته است و اتفاقا دانشمندان هم از ذکر این فقره ابایی ندارند.

 آنچه مسلم است اینکه افراد بشر و جوامع انسانی همیشه در فکر ارتقاء سطح زندگی خود از راه های گوناگون بوده است! وگاه به تبادل فرهنگی و فکری پرداخته و گاه از همدیگر تقلید کرده اند.اگر چه در خصوص تقلید مولانای بزرگ دیدگاه متفاوتی ارائه می کند آن جا که می فرماید؛  خلق را تقلیدشان برباد داد  ای دو صد لعنت بر این تقلید باد    البته در این فقره مسلما مولانا را نظر بر تقلید از غرب بوده است و الا در امور خیر تقلید نه تنها بد نیست بلکه خوب و ضروری هم هست.

جامعه ی ایرانی نیز از این قاعده مستثنی نبوده و بسیاری از اسباب و ابزار و آلات پیشرفت را از جوامع دیگر-خصوصا غرب لعین - اخذ نموده است و در بسیاری از موارد از آنان هم فراتر رفته است! و بازدهی و بهره وری را به حد اعلا رسانده است.

مثلا پس از انقلاب مشروطه پارلمان را از غرب گرفته و به نفع خود مصادره به مطلوب کرده و آن را ارتقاء داده و به ابزاری چند منظوره تبدیلش کرده است به طوری که غربی ها از هزار یک این کارکردها هم خبر ندارند، کافی است شخصی به لطایف الحیل یک بار هم که شده با رأی مردم داخل پارلمان شود در اولین قدم به محض ورود تبدیل به رجل سیاسی می شود و از مزایای آن برخوردار می شود، در قدم بعدی وارد فراکسیونی می شود و از مزایای حضور در آن فراکسیون بهره مند می شود، در قدم بعدی پس از اندوختن مبلغی تجربه به فکر تغییر قوانین مغایر با منافع حزبی و جناحی و شخصی خود می افتد،در قدم های بعدی شیوه های در تنگنا قرار دادن حریفان و رقیبان را به تجربیات خود می افزاید و در گام های بعد خط و نشان کشیدن بر وزرا و اخذ پست های مهم اداری و...برای خویشاوندان درجه یک و دو و سه و...و در گام های بعد و دوره های بعدتر وضعیت کاملا مشخص و معلوم است و آن حضرت برای خود یلی شده است و سری میان سرها درآورده است و کسی هم جرأت پیدا نمی کند که بپرسد چگونه این جناب که شجره نامه ی طیبه اش دست همه است و تا دیروز برای اخذ چند رأی ناقابل هزار نوع ترفند بکار می بست و حالا که خرش از پل گذشته و دیگر اعتنا به احدی نمی کند چطور توانسته یک شبه ره صد ساله برود و...! بااین اوصاف بعضی ها خیال می کنند غربی ها از ماها مترقی ترند، زهی خیال باطل!

ایضا در خصوص اخذ احزاب از غرب هم،باز کفه به نفع فراست مردم ما سنگینی می کند. به این معنی که اصولا فلسفه ی وجودی احزاب در غرب مهار قدرت و نقد و نظارت بر کار دولت و دولت مردان است و افراد حزب بر اساس اصول و اساس نامه ی حزبی با هم تعامل می کنند و عضویت در هر حزبی تابع شرایط خاصی است و احزاب در کنار منافع خودشان ،به منافع ملی نیز می اندیشند و فصلی و دوره ای و مقطعی نیستند!

اما در کشور ما این همه دنگ و فنگ لازم نیست و تشکیل حزب به فوتی بند است و یک شبه می شود حزبی اعلان موجودیت بکند و به محض رسیدن به مطامع خود و به عبارتی گذشتن خر از پل دیگر نه اصول و اساس نامه کارکرد دارد نه منافع ملی و نه...ونه کاری به نظارت ارباب قدرت دارند...و جالب تر از همه اینکه حزب خودش می شود حقوق بگیر دولت! این هم از شیوه های ارتقاء احزاب و گسترش کارکرد آن!

در فقره ی جراید و مطبوعات و رسانه های جمعی نیز کار به منوالی است که ذکرش رفت. از زمان مرحوم میرزا صالح شیرازی با آن کاغذ اخبارش که از غرب تحفه آورد،جراید شدند از بهترین سکوهای پرش و پرتاب افراد و گروه ها و ...به سوی ترقیات سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و ...

اگر چه در غرب رسانه ها را رکن چهارم به حساب می آورند اما در مملکت ما کارکرد رسانه به مراتب بالاتر از آن است که در مخیله ی کسی بگنجد.حتی در زمان شخص شخیصی مثل امیر کبیر روزنامه را دولتی کردند تا هزینه اش بر کسی تحمیل نشود!!! و هر گاه لازم شد خود دولت خودش را نقد بکند تا کسی متحمل زحمت و مشقت نشود و بر اصحاب جراید در اقصی نقاط دنیا معلوم شود که؛صلاح مملکت خویش خسروان دانند و گدایان گوشه نشین نباید که بخروشند! هر چند چنانکه در همه ی کارها استثناهایی وجود دارد در این فقره هم باید چند عدد از جراید مانند؛اختر و قانون و ملا نصرالدین و ...را استثنا کرد و عدم ترقی صاحبان آن ها را به حساب سادگی و صداقت تازه کار بودنشان گذاشت و الا جراید خود از کبار اسباب ترقی و پیشرفت در هرمملکتی می باشد که در کشور ما هم بعضی ها به راز و رمز آن پی برده و در ارتقاء روز افزون آن کوشیده اند!

در بحث آوردن دانشگاه و دارالفنون هم رویه به همان منوال است. یعنی دانشگاه آورده شد و در اندک زمانی به مراتبی دست یافت که در غرب از دوره ی رنسانس به این طرف به آن پیشرفت نایل نشده بود.مثلا در غرب برای طی مدارج علمی بالا باید سالیان سال زحمت کشید و استخوان فرسود و دود چراغ خورد،آن هم آیا بشود یا نشود! اما در کشور ما کافی است کسی وارد دانشگاه شود چرا که همه ی این مراحل بطور خودکار انجام خواهد یافت و با مختصر سفارشی هم واحدهای درسی پاس خواهد شد و هم مدرک اخذ خواهد شد و داشتن همان مدرک کافی است که انسان را به جاهای بلند برساند بی آنکه کسی بپرسد از کجا و چگونه آورده ای؟!!!

اما در غرب تنها داشتن مدرک کافی نیست و باید در کنار داشتن آن، درک و تخصص و علم کافی هم داشته باشی!!! دیگر اینکه در کشور ما بسته به نیاز اقتصادی و تصمیم یک عده ی معدود می توان در آن واحد دانشگاهی تأسیس کرد و عده ای را در آن داخل کرد و فورا ارتقاء علمی اش داد در حالی که این کار به هیچ وجه از غربی ها بر نمی آید. با مختصر دقتی می توان فهمید که ما چه خدمتی به علم انجام داده ایم و قافله ی علم چقدر خوب ساربانی کرده ایم!

در مورد وارد کردن ماشین و تبعات آن هم سخن زیاد است و مختصرا اینکه در غرب به ازای افزایش سرانه ی ماشین،خیابان ها و فضاهای سبز را افزایش می دهند و از این رهگذر متحمل هزینه های زیادی می شوند در حالی که در کشور ما هر چقدر ماشین افزایش پیدا کند ریالی برای دولت هزینه در بر ندارد و بر اثر کاردانی اولیای امور پس از آنک خیابان ها به حد اشباع رسید و جای سوزن انداز نبود در قدم اول خیابان یک طرفه می شود و در قدم بعدی طرح زوج و فرد اجرا می شود و چون برای افزایش سرانه ی فضای سبز کاری نمی شود کرد و هزینه بر است لذا در زمانی که آلودگی هوا به حد هشدار می رسد اقدام به تعطیل مدارس و ادارات دولتی می کنند که هم آلودگی هوا کاهش یابد و هم کارمندان به جان اولیای امور دعا کنند. این هم با یک تیر چند نشان زدن!!! حالا انصاف دهید این همه ابتکار و ابداع و خلاقیت و مدیریت در مدیران کدام کشور غربی جمع شده است ها؟ 

البته چنانکه بر اصحاب فهم و کمال مبرهن است ترقی وجوه مختلف دارد و ما از عهده ی بر شمردن همه ی آن فقرات بر نمی آییم لذا به مختصر مواردی خلاصه وار اشاره کرده و می گذریم که از قدیم گفته اند؛آسان گذران کار جهان گذران را. اما خیلی ها از کاه کوه می سازند و دم به ساعت سنگ غرب و غربی ها را به سینه می زنند و آنان را مظهر و الگوی پیشرفت و ترفی می شمارند و حال آنکه اگر کمی انصاف داشته باشند و به دقت دور و اطراف خود را نگاه کنند خواهند دید که غرب و غربی ها به هیچ وجه من الوجوه از لحاظ پیشرفت با ماها قابل قیاس نیستند.علاوه بر مواردی که پیشتر گفته آمد در امور روزمره نیز هم وطنان ما گوی سبقت از غرب و غربی ها ربوده اند، فی المثل یک تولید کتتده و کارخانه دار و سرمایه دار غربی با سیستم های پیشرفته ی انفورماتیک و رایانه ای و با محاسبات دقیق که به طور خودکار از لحظه ی شروع فعالیت تا رسیدن به دست مصرف کننده و مبادی صدور و ...همه ی هزینه ها و مالیات و سودش محاسبه می شود به اندازه ی یک بقال سرمحله ی ایرانی سود کسب نمی کند،چنانکه پس از گذشت سالیان سال آن کارخانه دار یا سرمایه دار غربی گاه دچار ورشکستگی هم می شود لیکن بقال ایرانی در کم ترین زمان خود را به سطح کارخانه دار و صادر کننده و وارد کننده ارتقاء می دهد و یک هزارم آن غربی فلک زده هم مالیات و عوارض گمرکی پرداخت نمی کند. در عوض غربی ها به بهانه ی اینکه قشر فرهنگی و اهل هنر و فکر و ذوق کار تولید فکر انجام می دهند آنان را از پرداخت مالیات معاف می کنند و حقوق بالاتر از حقوق یک پزشک و یک نماینده ی مجلس و ...به آنان پرداخت می کنند در حالی که اولیاء امور در مملکت ما خوب فهمیده اند که یک معلم ویک نفر اهل فکر و ذوق و هنر مصرف کننده ای بیش نیست، لذا قبل از پرداخت حقوق ماهیانه شان مالیات حقوقشان نقدا کسر و چندرغاز بقیه را محترمانه پرداخت می کنند.

برای اینکه بحث ترقی به درازا نکشد با یک مثال ملموس دیگر به سر انجام رسانده می شود هر چند این این رشته سر دراز دارد!

در اکثر کشورهای دنیا قیمت کالاها اعم از اساسی و غیر اساسی به ندرت بیش از سالی یک بار افزایش و به عبارتی ارتقاء می یابد و آن هم در شرایط خاص و با نظارت دقیق نهادهای نظارتی و اولیای امور و ...به طوری که هیچکس از ناحیه ی آن تغییرات دچار خسران و اضطراب و استرس نمی شود و اصحاب تجارت و داد و ستد هم فقط به فکر پر کردن جیب خود نیستند و منافع مصرف کننده را نیز در نظر می گیرند،لذا نمی توانند در عرض چندین و چند سال به اندازه ی یک هفته ی کاسبان ایرانی پیشرفت کنند! چرا که اصحاب تجارت و داد و ستد و دلالان در کشور ما برای خود کسی هستند و سر به این مقولات فرو نمی آورند_تبارک الله از این فتنه ها که در سرشان هست _ لذا نه تنها سالی یک بار قیمت ها را ارتقاء می دهند بلکه ماهی یک بار و هفته ای یک بار و گاه روزی یک بار و گاه ...حالا باز یک عده بگویند سرعت ترقی در کشور ما کمتر از سایر کشورهاست!!! عجب بی انصاف هایی ی ی ی ی ی

 

  • میر حسین دلدار بناب