اندیشه

فرهنگی، ادبی، تاریخی، هنری، طنز

اندیشه

فرهنگی، ادبی، تاریخی، هنری، طنز

اندیشه

درباره مدیر:
میر حسین دلدار بناب
متولد 1346 بناب مرند
پژوهشگر

بایگانی
آخرین نظرات
پیوندها
۰۳
آذر

خواجه عبدالله محمد انصاری از مشایخ بزرگ عرفان

در قرن پنجم هجری است. وی در سال 396 هجری

متولد شد. نسبتش اگر چه به ابو ایوب انصاری می رسید

ولی در اثر توجه و علاقه ای که به تصوف ایرانی داشت

از عارفان سخن سرای فارسی زبان گردید. و شیوه و

لحنی در زبان فارسی ایجاد کرد که آمیخته از نثر و

نظم دلنشین فارسی است، بهمین علت نثر فصیح

و نظم ملیح او در ادبیات فارسی مختص و ممتاز گردیده است.

خواجه عبدالله انصاری از بزرگان حدیث و از عارفان

صاحب نظر و صاحب مکتب قرن پنجم هجری بشمار می رود.

وی نزد دانشمندان و مشایخ نامی عرفان به ویژه

شیخ ابوالحسن خرقانی شاگردی کرده و تا پـایـان

عـمـر مـرشـد و مـراد خود (425 هجری) در

خرقان کومش در نزدیکی بسطام (جزو شهرستان شاهرود

حالیه در استان سمنان) به کسب علوم و درک فیض

از آن عارف بزرگوار مشغول بوده است، و بعد از

آن جانشین شیخ گردیده است.

بطوری که نوشته اند خواجه عبدالله انصاری حافظه ای

شگفت داشته و اقوال و اشعار زیادی را می  دانسته است.

از معاصران معروف او از لحاظ سیاسی و اجتماعی

آلب ارسلان سلجوقی و خواجه نظام الملک طوسی و

از نظر عرفا شیخ ابوسعید ابوالخیر را باید نام برد.

کتابهایی به فارسی به نام ذادالعارفین، کتاب اسرار،

از وی بجای مانده و رساله هایی بنام: رساله دل و جان،

کنزالسالکین، رساله ارادت، قلندر، هفت حصار، محبت نامه،

مقولات و الهی نامه از او در دست است. معروف ترین

گفته های خواجه عبدالله انصاری، مناجات نامه ی اوست که تا

زمان او در زبان فارسی بدین سبک ساده و مؤثر و شیرین

و دلنشین سابقه نداشته و آن در ضمن رساله های یاد شده

در بالا و در موردهای دیگر نقل شده و نمونه ای از نثر

مسجع و شیوه ای فارسی قرن پنجم هجری است.

اکنون چند نمونه از کلام خواجه (رساله مقولات) که

دارای تأثیر و سوز و شور مخصوصی است و پندهای

لطیف معنوی در بر دارد در اینجا نقل میشود؛

بیزارم از آن طاعت که مرا به عجب آرد.

بنده ی آن معصیتم که مرا به عذر آرد.

 از او خواه که دارد و می خواهد که از او بخواهی.

از او مخواه که ندارد و می کاهد اگر بخواهی.

پنج چیز نشانه سختی است، بی شکری در وقت نعمت،

بی صبری در وقت محنت، بی رضائی در وقت قسمت،

کاهلی در وقت خدمت، و بی حرمتی در وقت صحبت.

 

الهی بر هر که داغ محبت خود نهادی، خرمن وجودش را به باد نیستی در دادی.
الهی همه آتش ها بی محبت تو سرد است و همه نعمتها بی لطف تو درد است.

الهی مخلصان به محبت تو می نازند و عاشقان به سوی تو می تازند. کار ایشان تو بسز که دیگران نسازند، ایشان را تو نواز که دیگران ننوازند.

الهی محبت تو گلی است محنت و بلا خار آن، آن کدام دل است که نیست گرفتار آن.

الهی از هر دو جهان محبت تو گزیدم و جامه بلا بریدم و پرده عافیت دریدم.

یارب ز شراب عشق سرمستم کن
وز عشق خودت نیست کن و هستم کن
از هرچه بجز عشق خودت تهی دستم کن
یکباره به بند عشق پا بستم کن


الهی چون در تو نگرم از جمله تاجدارانم و تاج بر سر و چون در خودم نگرم از جمله خاکسارانم و خاک بر سر.

الهی مرا دل بهر تو در کار است وگرنه با دل چکار است، آخر چراغ مرده را چه مقدار است؟

الهی تا به تو آشنا شدم از خلق جدا شدم، در دو جهان شیدا شدم، نهان بودم و پیدا شدم.

نی از تو حیات جاودان می خواهم
نی عیش و تنعم جهان می خواهم
نی کام دل و راحت جان می خواهم
هر چیز رضای توست آن می خواهم

الهی
اگر مستم و اگر دیوانه ام از مقیمان این آستانه ام، آشنایی با خود ده که از کاینات بیگانه ام.

الهی در سر خمار تو داریم. در دل اسرار تو داریم و به زبان اشعار تو داریم. اگر گوییم ثنای تو گوییم و اگر جوییم رضای تو جوییم.

الهی بر عجز خود آگاهم و بر بیچارگی خود گواهم، خواست خواست توست. من چه خواهم؟

گر درد دهد بما و گر راحت دوست
از دوست هر آن چیز که آید نیکوست
ما را نبود نظر به خوبی و بدی
مقصود رضای او خشنودی اوست


الهی اگر خامم پخته ام کن و اگر پخته ام سوخته ام کن

ما را آن ده که آن به

الهی دلی ده که شوق طاعت افزون کند و توفیق طاعتی ده که به بهشت رهنون کند.
الهی نفسی ده که حلقه بندگی تو گوش کند و جانی ده که زهر حکمت تو نوش کند.

الهی دانایی ده که در راه نیفتیم و بینایی ده که در چاه نیفتیم.

الهی دیده ده که جز تماشای ربوبیت نه بیند و دلی ده که غیر از مهر عبودیت تو.

الهی پایی ده که با آن کوی مهر تو پوییم و زبانی ده که با آن شکر آلای تو گوییم.

الهی در آتش حسرت آویختیم چون پروانه در چراغ، نه جان رنج دیده نه دل آلم داغ.

الهی در سر آب دارم، در دل آتش، در باطن ناز دارم، در باطن خواهش در دریایی نشستم که آن را اکران نیست، به جان من دردیست که آن را درمان نیست. دیده من بر چیزی آید که وصف آن به زبان نیست.

الهی ای کریمی که بخشنده عطایی و ای حکیمی که پوشنده خطایی و ای احدی که در ذات و صفات بی همتایی و ای خالقی که راهنمایی و ای قادری که خدایی را سزایی، به ذات لایزال خود و به صفات با کمال خود و به عزت جلال خود و به عظمت جمال خود که جان ما را صافی خود ده، دل ما را هوای خود ده، چشم ما را ضیاء خود ده و ما را آن ده که آن به.

یا رب تو مرا انابتی روزی کن
شایسته خویش طاعتی روزی کن
زان پیش که فارغ شوم از کار جان
اندر دو جهان فراغتی روزی کن

الهی ای بیننده نمازها، ای پذیرنده نیازها، ای داننده رازها و ای شنونده آوازها، ای مطلع بر حقایق و ای مهربان بر خلایق. عذرهای ما بپذیر که تو غنی و ما فقیر، عیب های ما مگیر که تو قوی و ما حقیر. اگر بگیری بر ما حجت نداریم و اگر بسوزی طاقت ندارم، از بنده خطا آید و ذلت و از تو عطا آید و رحمت.

الهی به حق آنکه تو را هیچ حاجت نیست رحمت کن بر آنکه او را هیچ حجت نیست.

الهی در دل ما جز محبت مکار و بر این جانها جز الطاف و مرحمت مدار و بر این کشت ها جز باران رحمت مبار.

الهی تو بر رحمت خود و من بر حاجت خویش، تو توانگری و من درویش.

یارب زکرم به حال من رحمت کن
بر این دل ناتوان من رحمت کن
در سینه ی دردمند من راحت نه
بر دیده ی اشکبار من رحمت کن
 
                              

چون عود نبود چوب بید آوردم

 روی سیه و موی سپید آوردم

    خود فرمودی که نا امیدی کفر است   

فرمان تو بردم و امید آوردم .

  • میر حسین دلدار بناب
۰۳
آذر

 

آندره ژید
نویسنده فرانسوی ( 1869- 1951)
آندره پل ژید در سال ۱۸۶۹ به دنیا آمد و از نظر ذهنیت و روحیه به آینده تعلق داشت؛ وی « زمان متغیر» را فعالانه تجربه می کرد و در تلاش برای ساختن آینده بود .ژید از ریشه مذهبی دوگانه ای برخوردار بود : پدرش پروتستان و مادرش کاتولیکی بسیار دیندارتر و جزمی تر از شوهرش بود. پدر آندره به فاصله کمی پس از تولد او درگذشت.
وی در کنار دو بانوی سختگیر مذهبی (مادر و مادربزرگش) رشد کرد و البته راه و روش زنانه را هم آموخت .حساس بودنش موجب شد که احساس جنسی تند و تیزی پیدا کند. به استمنا پناه برد، اما نتوانست آن را ترک کند و از احساس گناه رنج می برد.
« تا بیست و سه سالگی از هرگونه ارتباط جنسی برکنار بودم و رنج می بردم . چنان آشفته و پریشان بودم که همه جا می گشتم تا بلکه لبی پیدا کنم و لبانم را بر آن بچسبانم ».
در این شرایط ، برای منحرف کردن تب و تاب جنسی اش، به نوشتن روی آورد و اولین کتاب خود را با نام « یادداشتهای آندره والتر» در بیست و دو سالگی منتشر کرد؛ این کتاب، داستان جوانی را باز می گوید که در نهایت، خود آندره ژید است.
در سال ۱۸۹۱ که به الجزیره سفر کرد، برای اولین بار با فاحشه ای خوابید .چهار سال بعد در افریقا ، باز هم با اسکار وایلد دیدار کرد و تحت تاثیر او دل به دریا زد و به همجنس گرایی تن در داد .
با این وجود، به هنگام بازگشت به فرانسه در سال 1895 با دختر عموی خود ، «مادلن روندو» ازدواج کرد. آندره ژید این زن را « ام » (مخفف امیلین) می نامید، و او را بیشتر به سبب شخصیت والایش دوست می داشت تا زیبایی اش. وی هرگز با این زن همبستر نشد.
زمانی که همسرش محرومیت جنسی خود را با اعتقادات شدید کاتولیکی تسلی می بخشید، آندره ایمان مذهبی خود را به تدریج از دست می داد. ژید در دفتر خاطرات محرمانه خود، دو تعریف و یک اعتراف را یادداشت می کند :
« من به کسی می گویم «بچه باز» که همانطور که از خود کلمه بر می آید، عاشق پسرهای جوان باشد و به کسی می گویم «همجنس گرا» که به مردان بالغ گرایش دارد...».
«... بچه بازها که من هم یکی از آنان هستم ، بسیار نادرند، ولی همجنس گراها بسیار بیشتر از آنند که من فکر می کردم. اینکه این عشقها چگونه به وجود می آیند، و این روابط چگونه شکل می گیرند، برای من کافی نیست تا بتوانم بگویم امری طبیعی است. من عقیده دارم که خوب است، چون هرکدام از دو انسان درگیر این رابطه، با چنین کاری در درون خود، احساس تعالی، اعتماد و رضایت خاطر می کند… ».
ژید مانند بسیاری از افراد، برای توجیه امیال خویش در برابر محرمات مذهبی ، فلسفه ای بنیاد نهاد. وی در سال ۱۸۹۷ در کتاب مائده های زمینی، به دفاع پرشوری از « لذت و ... » پرداخت .او در این کتاب چنین استدلال می کند که تمام امیال طبیعی، سودمند بوده و مایه تندرستی است، و بدون این امیال، زندگی لطف خود را از دست می دهد .
« وقتی از عملی لذت می برم ، برای من دلیل خوبی است که آن عمل را انجام بدهم. بنابراین لذتی را که موجب شادی، سرور جان و امیال عاشقانه ات می شود، مادامی که لبانت برای بوسیدن هنوز شیرین است، سیراب کن!»
چنان زندگی کن که « زندگیت بدون ترس از نتایج محرماتی که اخلاقیات رسمی بر تو تحمیل می کند ، پذیرای هر رویدادی باشد ».
اما ژید خطر افراط کاری را به خواننده کتاب خود هشدار می دهد و در آخر، از او می خواهد که :
« کتاب مرا به دور بینداز، مگذار متقاعدت کند ! گمان مبر که حقیقت تو را کس دیگری می تواند برایت پیدا کند ...به خود بگو که این کتاب هم چیزی نیست، مگر یکی از هزاران شیوه رویارویی با زندگی. تو راه خویش را بجوی! »
ژید برای سالها بت «پیشروها» بود و محافظه کاران او را «منحرف کننده جوانان» می دانستند. اما او پاسخ میداد ؛ سقراط نیز (که اکنون یکی از خدایان این محافظه کاران محسوب می شود)، از چنین تهمت هایی به دور نبوده است.
در سال ۱۹۴۷ و زمانی که ژید هفتاد و هشت ساله بود، آکادمی سوئد جایزه ادبیات نوبل را به او اهدا کرد. وی می نویسد :
« بزرگترین الهه تقدیر پیوسته در گوشم زمزمه می کند که دیگر چیز زیادی از عمرت باقی نمانده است».
تا زمان مرگش (۱۹ فوریه ۱۹۵۱)، بحث و جدل های فراوانی پیرامون شخصیت و نفوذ او در جریان بود و « سیل انتقاد» از چپ و راست ، کمونیستها و کاتولیکها، تا لب گور او را دنبال می کرد. فرانسه هنوز نمیداند که آیا این مرد همان شیطان بود که برای دگرگون کردن «اخلاقیات» جسمیت یافته بود، یا اینکه بزرگترین نثرنویس فرانسه پس از آناتول فرانس بود؟
او هنرمند بزرگی بود ، اما تنها کسانی می توانند او را دوست بدارند که در مشکلات، آزارها و رنجهایی که می برد، سهیم باشند.

برچیده از:ره پو

  • میر حسین دلدار بناب
۲۱
آبان

 

صاحب‌نظران و محققان تاریخ مشروطه بر این باورند که بازرگانان و تجار ایرانی از مهم ترین عوامل – و شاید علت اصلی – ظهور انقلاب مشروطه بوده‌اند . این افراد چون سرمایه‌های خود را در حکومت استبدادی در معرض خطر جدی می‌دیدند ، پناهگاهی می‌جستند که حافظ ثروت و حیثیت شان باشد زیرا هر لحظه امکان داشت ، ماموران دولت قاجار اموالشان را مصادره و خودشان را زندانی کنند . ۱

تجار ایرانی که از یکی دودهه قبل نوعی تجارت جهانی را تجربه کرده بودند و نیز با شیوه ی اداره ی حکومت آن کشورها آشنا شده‌ بودند ، طالب تاسیس عدالت‌خانه در ایران گشتند و حتی مخارج هنگفت این حرکت را هم تقبل نمودند . نام برخی از این بازرگانان در صفحات تاریخ ثبت است. البته نباید عوامل مهم دیگر - را که در کتاب‌های تاریخی آمده- نادیده گرفت. به هر حال بر آیند این حرکت‌ها باعث بروز انقلاب مشروطه در ایران شد.

با این مقدمه می‌توان ادعا کرد که در میان بازرگانان ، حاجی زین العابدین مراغه‌ای – که از تاجران مهاجر ایرانی بود - بیشترین سهم را در تلاش برای پیشرفت و ترقی ایران و آگاه کردن عامه ی مردم و بزرگان کشور دارد. و کتاب او تاثیرگذارترین اثر در انقلاب مشروطه است . به طوری که تاثیر آن را با تاثیر قرارداد اجتماعی اثر ژان ژاک روسو در انقلاب کبیر فرانسه برابر دانسته‌اند . ۲

ما در این مقال ابتدا اشاره کوتاهی به زندگی نویسنده ی کتاب سیاحتنامه ی ابراهیم‌بیگ وتاثیر آن بر فکر و روح ایرانیان خواهیم داشت و در پایان به بررسی نظرات انتقادی او درباره وضعیت‌ نا به سامان ایران عصر قاجاری می‌‎‌پردازیم .

شـرح حال مؤلف

زین العابدین مراغه‌ای فرزند مشهدی علی از کردهای ساوجبلاع ( مهاباد کنونی‌) بود . پدرانش در مراغه به تجارت مشغول بودند . زین العابدین در سال ۱۲۵۵ هـ . ق به دنیا آمد و در شانزده سالگی به حجره ی پدر رفت . در بیست سالگی برای تجارت به اردبیل رهسپار شد و کم‌کم برای خود دستگاهی به هم زد و اسب و نوکر و تفنگ‌دار فراهم کرد . و به قول خودش بنای اعیانی و « قولچوماقی » گذاشت و حتی با مأموران دولتی در افتاد . اما خیلی زود روزگارش به پریشانی کشید و زندگی در ایران برای او سخت شد . ناچار به همراه برادرش به قفقاز رفت و بعدها در یالتا مقیم شد . کارش کم‌کم بالا گرفت به حدی که سرو کارش با درباریان افتاد و به امپراتریس روس معرفی شد . و به اصرار درباریان تابعیت روس را پذیرفت . و سال‌ها با این تابعیت زیست . اما از این که « طوق لعنت تبعیت اجنبی » را به گردن آویخته بود ، خود را سرزنش می‌کرد . بعدها با وساطت سفیر کبیر ایران در عثمانی – میرزا محمود خان علاء الملک – تقاضای ترک تابعیت نمود و پس از چهار سال دوندگی از تابعیت روس در آمد . وی باشوق و علاقه ی وافر در راه خدمت به وطن از راه قلم به مبارزه پرداخت و مقالات سودمندی در روزنامه‌های شمس استانبول و حبل المتین کلکته نوشت.۳

وی سرانجام در سال ۱۳۲۸ق در هفتاد و سه سالگی در استانبول درگذشت . ۴

سیاحت نامه نامه ی ابراهیم بیگ در سه جلد تالیف شده است . موضوع کتاب سرگذشت یک تاجر زاده ی ایرانی مقیم مصر است به نام ابراهیم بیگ که عاشقانه به میهن خود ، ایران ، مهر می‌ورزد . پس از مرگ پدر تصمیم می‌گیرد. برای زیارت مضجع شریف امام رضا ( ع ) و دیدار وطن محبوب خود به ایران سفر کند . وی که در ذهن خود کشور ایران را بهترین جای دنیا تصور می‌کند . پس از ورود به ایران در هر قدم با ناروایی و مصیبتی تازه روبه‌رو می‌شود . او که حاضر به پذیرش وضع موجود نیست و تصمیم می‌گیرد با وزرا و درباریان ملاقات کند و آن‌ها را به وظیفه ی ملی و مذهبی خود آگاه نماید . اما این تلاش بی‌پاداش می‌ماند و حتی به آزار و اذیت ابراهیم بیگ منجرمی‌شود . عاقبت ابراهیم بیگ سرخورده و ناامید به مصر بر می‌گردد . اما در استانبول در یک جدال لفظی بسیار آشفته می‌شود و نا خواسته موجب آتش‌سوزی اتاق صاحب خانه می‌گردد . و خود نیز گرفتار می‌شود . اهل خانه او را نجات می‌‌دهند . اما آتش بیرون و آتش‌ درون او را از پا در می‌آورد .

جلد دوم باروایت یوسف عمو ، للـه ی ابراهیم بیگ ادامه می‌یابد . خانواده ی ابراهیم بیگ او را به مصر بر می‌گردانند . اما مداواهای طولانی اثری در بهبودی او ندارد . تنها خبر پادشاهی مظفر الدین شاه وآغاز اصلاحات موجب بهبودی کوتاه ابراهیم بیگ می‌شود . در این مدت کوتاه به توصیه و فشار اطرافیان با محبوبه – دختری از خانه‌‌زادان پدر – ازدواج می‌کند . اما باز خبرهای ناگوار از ایران می‌رسد : دوباره گروه پیشین بر سر کار آمده‌اند و اصلاحات متوقف شده است . خبرهای بد لحظه‌ به لحظه ابراهیم بیگ را به دق مرگی می‌‌کشاند و عاقبت هم می‌میرد . همسر وفادار او نیز در آغوش همسر قالب تهی می‌کند .

در جلد سوم یوسف عمو به رهبری پیری روشن ضمیر به جهانی دیگر سفر می‌کند و با ابراهیم بیگ در بهشت ملاقات می‌نماید . ابراهیم بیگ حتی در آن جا هم پیرامون دردهای ایران با تعصب و حرارت بحث و مرافعه می‌کند ….

******

مورخان آن دوره‌ ، به تاثیر عظیم این کتاب در آگاهی و تهییج مردم اشاره کرده‌اند برای نمونه تنها به ذکر سه مورد اکتفا می‌شود ؛

 ناظم الاسلام کرمانی در تاریخ بیداری ایرانیان ، اشاره می‌کند که سیاحت نامه در انجمن‌ها و محافل آزادی خواهان خوانده می‌شده و « اهالی انجمن و فدائیان وطن بعضی به حال تباکی و بعضی از کثرت حزن وغم از خود رفته و حالت بهت به آن‌ها دست داده تا چندی حالت یک کلمه سخن گفتن باقی‌ نبود . همّ و غم غریبی عارض هر یک گردیده به اوضاع غریبه ی مملکت و گرفتاری‌های عجیبه ی این ملت سر به گریبان تعجب و حیرت و سرافکندگی و فکرت فرو برده ….. » ۵

 احمد کسروی در تاریخ مشروطه ایران می‌نویسد : « اما سیاحت‌نامه ی ابراهیم بیگ ، ارج آن را کسانی می‌دانند که آن روزها خوانده‌اند و تکانی را که در خواننده پدید می‌آورد به یاد می‌دارند … انبوه ایرانیان که در آن روز خو به این آلودگی‌ها وبدی‌ها گرفته بودند و جز از زندگانی بد خود به زندگانی دیگر گمان نمی‌بردند از خواندن این کتاب تو گفتی از خواب غفلت بیدار می‌شدند و برای کوشیدن به نیکی کشور آماده گردیده و به کوشندگان دیگر پیوسته‌اند . در نتیجه ی این هنایش (= تاثیر ) او در خوانندگان بود که به پراکنده شدنش در میان ایرانیان خرسندی نمی‌دادند و تا دیرگاهی مردم آن را در نهان خواندندی .۶

 آیه الله سید محمد طباطبایی از رهبران جنبش مشروطیت نیز « برای آگاهی عموم وطن دوستان از خرابی و نواقص » اوضاع آن عصر و « به جوش آوردن خون غیرت و حمیّت ملی » و دعوت مردم به اتفاق و اتحاد، خواندن کتاب را به همگان سفارش می‌فرمود . ۷

اما التماس دارم که مطالعـه کنندگان این سیاحت‌نامه تنها به خوانـدن این تفصیل نگذرند . درست فکر کنند که در این مملکت چه خبر است ؟ سیاحت‌نامه / ۱۴۷

دیدگاه‌های زین العابدین مراغه‌ای

قبل از هر چیز ذکر این نکته لازم است که نظرات حاجی زین العابدین مراغه‌ای و ابراهیم بیگ یکسان است . به عبارت دیگر ابراهیم همان زین العابدین است . بدین خاطر ما در همه جا نظرات ابراهیم بیگ را به عنوان عقاید زین العابدین آورده‌ایم .

هر چند که سیاحت‌نامه ی ابراهیم بیگ در قالب رمان و به صورت یک سفرنامه ی تمثیلی نوشته شده است اما هر کس که این کتاب را مطالعه کند از همان ابتدا متوجه می‌شود که زین العابدین مراغه‌ای داستان‌نویسی را بهانه‌ای برای بیان نظرات انتقادی خود قرار داده است . وی با تیزبینی خاص معایب ، مفاسد و پلشتی‌هایی که گریبان دولت و ملت ایران را گرفته واز پیشرفت و ترقی باز داشته ، بی‌پروا بیان می‌کند . وی در قسمتی از کتــابش می‌نویسد :« درواقـــع غـــرض از نــگارش سیــاحت‌نامه هم همیــن بود که افــکار بیدار شود .»( سیاحت‌نامه / ۲۳۷ ) .

به جرأت می‌توان گفت که زین العابدین مراغه‌ای سیاحت‌نامه ننوشته بلکه سیاست‌نامه نگاشته ، یعنی دستور العمل حکومت و شیوه نامه ی رفتار امرا و رعایا با همدیگر . وی در انتقادنامه‌اش به رفتار همه ی مردم ایران اعم از زیر دست و زبر دست می‌تازد ولی انتقاد او از مردم عامی به گونه‌ای است و از وزیران و درباریان و علما به گونه‌ای دیگر . عامه ی مردم را به خاطر بی‌تفاوتی و« به من چه گفتن » و جهالت و تن در دادن به وضع موجود و خرافاتی بودن و …. سرزنش می‌کند و حکام وعلما را به خاطر ظلم و تعدی و بی‌تقوایی و بی‌باکی و رشوه خواری وقانون گریزی وبی‌حزمی‌ و کبر و غرور و ستیز با ناصحان مشفق نکوهش می‌نماید .

در ادامه به برخی از نظرات انتقادی وی به تفکیک موضوع اشاره می‌رود ؛

۱- لزوم وضع قانون

زین العابدین مراغه‌ای معتقد است که اساسی‌ترین چیزی که در ایران وجود ندارد وباعث همه ی بدبختی‌ها در کشور گشته ، عدم قانون است . وی می‌نویسد : « قانون عبارت از اصول مملکت داری و لشکر آرایی و اخذمالیات و حفظ حقوق رعیت و اجرای عدالت است » ( سیاحت‌نامه / ۲۹۹ ) و معتقد است که « قانون حکمش باید در حق همه علی السویه جاری باشد . بدون استثنا » و افسوس می‌خورد که : « در ایران ما روی کاغذ یک حرف به اسم قانون نیست . » (سیاحت‌نامه / ۲۹۲ )

وی از قول تاجردامغانی می‌نویسد : « در هیچ نقطه در روی زمین حکام را این گونه تحکمات نیست در همه جا تکالیف حاکم و وظایف محکوم معلوم و معین است . مگر در ایران که ما بدبختان اسیر حکم و تابع خواهش‌های نفسانی این مشتی فراعنه و نمارده هستیم که هر چه برمال و جان و ناموس ما حکم رانند مجراست و باز خواست و مواخذه‌ای بر ایشان نیست و فریاد خواهی ما به جایی نمی‌رسد . » ( سیاحت‌نامه / ۳۸ ) و در جایی دیگر می‌نویسد : « باید در دست حکام نو ، خواه قانون ، خواه کتابچه ، خواه دستورالعمل ، خواه تعلیمات بگو ، چیزی مرتب و لایتغیر در روی کاغذ باشد که با مردم از روی مواد مندرجه ی آن، در کارهای متعلق به جنحه و جنایت و حقوق رفتار نماید تا کارها به تدریج اصلاح شود ». ( سیاحت‌نامه / ۱۳۹ )

اما وی همانند اغلب روشنفکران غرب زده علاج کار را اجرای قوانین دولت‌های غربی نمی‌داند بر عکس معتقد است که قاون دول مغرب زمین از دستور العمل‌های اسلام و سخنان ائمه‌ ی هدی گرفته شده است . ( ر.ک سیاحت‌نامه / ۲۹۷ )

سؤال این جاست که آیا واقعاً هیچ یک از مردم ایران در آن زمان به چنان سطحی از آگاهی نرسیده بودند که برای تالیف قانون و اجرای آن قیام کنند ؟ جواب منفی است. ابراهیم بیگ قهرمان داستان ، در تهران با وجود محترمی (۸) ملاقات می‌کند که قوانین دولت‌های مترقی را دقیقاً خوانده و اصول سودمند و مضر هر یک را جدا کرده و دلایل عقلی برای هر کدام آورده است وحتی کتابی در این باب تالیف نموده است . او در پاسخ اعتراض ابراهیم بیگ که چرا این جواهر گران بها را مخفی داشته و به کار نبسته ،می‌گوید : «کسی با من همساز نیست . و هر حکم سودمندی که صادر می‌شود وزیران بی‌لیاقت نسخ می‌کنند . چرا که می‌ترسند کارها به دست کاردانان بیفتد و آن ها بـر کنار مانند . » ( سیاحت‌نامه / ۷۲ )

۲-تأسیس مدارس جدید

زین العابدین مراغه‌ای علت همه ی مشکلات و مصائب موجود را جهل مردم می‌داند و با افسوس می‌گوید : « جهل مردم است که بازار خرافات و شایعات را داغ کرده .جهل مردم است که آن‌ها را گرفتار مذاهب ضاله و صوفیان شیاد ومعرکه گیران و عالم نمایان ظالم کرده جهل مردم است که آن ها را به سمت تریاک کشی و مفاسد دیگرکشانده . جهل مردم است که میراث فرهنگی خود را خراب می‌کنند و جهل مردم است که این وضع را تقدیر الهی و لایتغیر می‌دانند و بدبختی این جاست که حکومت به این جهل رضایت دارد» . ( سیاحت‌نامه / ۱۲۹ ) وی درمان این درد را تنها تاسیس مکتب‌ها و وجود روزنامه‌های مفید می‌داند. وی بر این باور است که این دو، مادة السعاده ی ملت است . وی با انتقاد از وضعیت‌ مدارس و نوع تدریس در ایران تاکید می‌کند که باید مکاتب و مدارس جدید برای تحصیل علوم و فنون متداول تاسیس شود . ( سیاحت‌نامه / ۲۲۲ ) و می‌نویسد : « امروز اشد احتیاج ایران به عالم کاردان است . » ( سیاحت‌نامه / ۳۲۹ ) و بسیار افسوس می‌خورد که کارگزاران ایران از ایجاد مدارس جدید هراس دارند . حاجی چند بار می‌نویسد که درباریان « مکرر به شاه عرض کردند : قربان ، از این مکاتب جز زیان سودی مترتب نیست . نمی‌شنوید که طلاب مدارس روسیه هر روز چه شورش برپا می‌کنند ؟ دولت را چه قدر به تشویش می‌اندازند . » ( سیاحت‌نامه / ۳۳۰ ) و یا « طلاب مکتب هیئت مضری‌اند از برای دولت . » ( سیاحت‌نامه / ۳۵۹ ) و آیا با این طــــرز فکر درباریان امید اصلاح و ترقی می‌توان داشت ؟

۳-انتشار روزنامه و آزادی قلم

نظر حاجی درباره ی مطبوعات و آزادی قلم یکی از مترقی‌ترین نظریات است که بعد از قریب صد سال هنوز از تازگی و طراوت آن کاسته نشده . وی می‌نویسد : « اگر از روی تجسس در پی تحقیق اسباب آن ترقـــیات ( دولت‌های غــربی) باشـــیم خواهیـــم دیـــد که به جز از آزادی افـــکار و قلم چیــزی نیست» (سیاحت‌نامه /۱۹۲ )

وی از روزنامه‌های دولتی که هیچ نفعی به حال ملت ندارند و تنها به چاپلوسی از دولت و دروغ پردازی و یاوه سرایی می‌پردازند انتقاد می‌کند و می‌نویسد : بدبختانه در ایران یک نفر را ندیدم بدین خیال که عیوب دولت و ملت را به قلم آرد . » و نیز در آن خـاک وسیع یک روزنامه انتشار نمی‌یابد و اگر هم به اسم یافت شود عبارت از دو پارچه کاغذ است که هفته‌ای یک بار طبع می‌نمایند و مندر جات و عناوینش یک قاز به دولت و ملت فایده نمی‌بخشد .» ( سیاحت‌نامه / ۲۸۴).

وی با مقایسه ی وضعیت مطبوعات در ایران و ممالک مترقی می‌نویسد : « در ممالک مغرب زمین از هر ملت هر کس که قلمی دارد از هر طبقه‌ای که هست ولو که دیوانه باشد هر گاه مقاله‌ای به لحاظ منافع ملیه نوشته به روزنامه‌ها بدهد فردای آن خواهی دید که تمامی عقلای قوم مقاله ی آن دیوانه را می‌خوانند اگر حرف سودمندی دیدند بدان عمل می‏بندند و گرنه روی هم ترش نکرده ، چین به ابرو نیاورده می‏گذرند؛ بالعکس هر گاه در مملکت ما عاقلی از این مقوله چیزی بگوید و یا نوشته در روی کاغذ به نظر عموم برساند به سبب کوتاهی نظر و تنگی حوصله به یک بار، صدا بلند می‏کنند که بابا همچنان چیزی در عالم نمی‏شود .آن قدر « هو هو » می‌کنند که آن عاقل دیوانه می‏شود . فرق میان ما و ملل مغرب زمین همین قدر است که به ایشان هر کس هر چه بگوید ولو که محال باشد تا آخر گوش داده پس از آن رای خود را در آن باب بیان می‏کنند ولی ما با همه ی محدودی خیال در نیمه ی مطلب از هر طرف ناسنجیده و نیندیشیده داد می‏زنیم که محال است . و در ادامه می‏افزاید : " نمی‏دانم از آزادی افکار و قلم برای دولت و ملت چه ضرری حاصل تواند شد که زبان گویندگان را بسته و خامه ی نویسندگان را شکسته‏اند .معلوم است که معنی آزادی را درست نیافته‏اند ، آری هر قلمی که از راه خیانت به دولت و ملت جنبشی کرد البته آن را باید شکست و هر زبانی که به تهمت اشخاص حرکت نمود و به ناحق به هتک احترام این و آن نطق گشاد ، البته باید بست . " ( سیاحت‌نامه /۱۹۲ )

وی به حکام ایران هشدار می‏دهد که در فکر اصلاح امور باشند نه بستن دهان‏ها و می‏نویسد : "زبان تاریخ نگاران را بستن و قلم آنان را شکستن که ممکن نیست . " ( سیاحت‌نامه / ۱۶۲ )

۴-انتقاد از شاعران و نویسندگان

مراغه‌ای برای شاعران و نویسندگان وظیفه‌ای بزرگ و خطیر قائل است و معتقد است که باید شاعران و نویسندگان راهنما و رهبر جامعه باشند و کاستی‌ها را فریاد کنند . وی در انتقاد از شاعران و مضمون‌های رایج در ادبیات آن دوره می‌نویسد : « آنان که شعرایند خاک بر سرشان ، تمام حواس و خیال آن‌ها منحصر بر این است که یک نفر فرعون صفت نمرود روش را تعریف نموده یک راس یابوی لنگ بگیرند . » و در جای دیگر می‏ گوید : « این شیوه کهنه شده ، مقتضیات زمان امروز در امثال این ترهات روحی نگذاشته . به بهای این سخنان دروغ در هیچ جای دنیا یک دینار نمی‏دهند مگر در این ملک …. که ظالمی را دانسته و فهمیده به عدالت و جاهلی را به فضیلت و لئیمی را به سخاوت ستایش کنی و به سببب این دروغ‏های بی‏معنی نیز بر خود ببالی . شاعری یعنی مداحی کسان ناسزاوار؟ …. امروز بازار مار زلف و سنبل کاکل کساد است . موی میان در میان نیست ، کمان ابرو شکسته ، چشمان آهو از بیم آن رسته است ، به جای خال لب از زغال معدنی باید سخن گفت . از قامت چون سرو و شمشاد سخن کوتاه کن از درختان گردو و کاج جنگل مازندران حدیث ران . از دامن سیمین بران دست بکش و بر سینه ی معادن نقره و آهن بیاویز … حکایت شمع و پروانه کهنه شد ، از ایجاد کارخانه ی شمع کافوری سخن ساز کن صحبت شیرین لبان را به دردمندان واگذار ، سرودی از چغندر آغاز کن که مایه ی شکر است .» (سیاحت‌نامه / ۱۰۲ )

وی وظیفه ی شعرا را چنین گوش زد می‏کند : « حالا وقت آن است که شعرا و سخن سنجان ملت که تاکنون عمرشان را به مدیح و توصیف جبابره صرف می‏نمودند ، دیگر از حب وطن و آئین وطن‏پرستی چامه‏ها سرایند و چکامه‏ها آرایند » ( سیاحت‌نامه / ۱۹۳)

وی درباره ی نثر مغلق و متکلف عصر قاجاری می‏نویسد : « در کتب و مراسله‏جات آن قدر عبارات و الفاظ مغالطه‏ مخلوط به مطلب کرده‏اند که کتاب و مکتوبشان غلیظ شده که اگر یک ساعت بخوانی هیچ مطلب مفهوم نمی‏گردد نه سر دارد نه بن » و از قول یک نفر مؤلف منصف می‏نویسد : « انشائات ایران عجب تماشا دارد یک کلمه ندارد که دروغش بی‏اثبات و شاهد باشد هر جا کلمه واصل باشد حتما کلمه حاصل هم لازم و ملزوم گشته باید به دم او چسبیده باشد . هر وقت که لفظ وجود دیدم ندیدم ذی جود بعدش نباشد ، مزاج بی‏وهاج نمی‏آید . اگر در آخر صفحه اول دروغ خواندی البته در اول صفحه دوم بی‏فروغ را خواهی دید خدمت بی رفعت صورت نبندد.( سیاحت‌نامه / ۲۹۰ )

وی به لفظ ‎پردازان عصر قاجاری می‏تازد که : « ای جلاد نفس مردم ، منظورت از این یاوه‏سرایی چیست ؟ … خاک بر سر شما.از این فضل در دنیا و آخرت چه یادگار گذاشتید که دولت و ملت به او تفاخر نمایند و از آن به فقــرا فایده رسد ... از شــما ســـوال می‏ کنم لغــت تابع معنـی یا معنی تابع لغت است . » ( سیاحت‌نامه / ۲۹۱ )

زین‏العابدین مراغه‏ای یکی از دلایل نگارش سیاحت‏نامه را ترویج ساده نویسی می‏داند . و معتقد است که « مقتضای زمان ما ساده‏نویسی است باید ادبای ایران که در قلم و اظهار افکار باهنر هستند بعد از این حب وطن را نظماً و نثراً با کلمات واضحه و عبارات ساده به خاص و عام تقدیم نمایند . » ( سیاحت‌نامه / ۴۳۲ )

۵- انتقاد از عالمان ناپرهیزگار

وی به عالمان بی عمل و ظالمان عالم نما هم می‏تازد که چرا به خاطر حطام اندک دنیا مردم را فریفته و دین را دکان خویش کرده و موقوفات را در غیرمشروع مصرف می‏کنند و هر یک برای خود تعدادی اوباش واراذل را زیر بال و پر گرفته و از آن‎ها به عنوان مزدوران خود در ستیز با علمای دیگر استفاده می‏کنند . و مهم‏تر از همه این که در فکر تالیفات و تصنیفات جدید و یا لااقل ترجمه ی کتب فقهی و حقوقی نیستند و از علوم رایج و مدرن بی‏خبرند … » ( سیاحت‌نامه / ۱۰۶ و ۱۲۷ و ۱۸۳)

۶- انتقاد از وضعیت تجارت

زین‏العابدین مراغه‏ای که خود تاجر دنیا دیده و با تجربه‏ای است از وضعیت تجارت ایران بیش از همه چیز انتقاد می‏کند . وی در چند جا تکرار می‏کند که « گویی شهر از حیث تجارت ماتم زده است .» وی از نبود کمپانی‏های بزرگ تجاری که سهمی در تجارت جهانی داشته باشند اظهار تاسف می‏کند .و از اخلاق زشت تاجران که تنها در پی افزودن تجملات بیهوده ی وارداتی هستند انتقادمی‏کند . ( سیاحت‌نامه /۴۶ و ۹۷ و ۱۵۶)

۷- ناآگاهی از سیاست جهانی

حاجی معتقد است دردناک‏ترین معضلی که ایران بدان گرفتار است ناآگاهی پادشاه و درباریان از وضعیت سیاست جهانی است . بدین خاطر است که آن‎ها از دو دشمن دیرینه، مدام بازی می‏خورند و سرگردان می‏مانند . سفرهای فرنگ شاهان قاجار نیز آن‎ها را از این خواب خرگوشی بیدار نکرد و حتی به فکر اصلاح وضعیت ارتش از هم پاشیده ی ایران نیفتادند . ( سیاحت‌نامه /۱۲۵)

انتقادات حاجی بسیار زیاد است که بر شمـــردن یک یک آن‎ها مجالی فراخ می‏طلبد که خود کتابی است قطور ؛

معــایبش نتــوان گفت از هــزار یکی                    از آن چه ذکر شده صد هزار چندان است .

(سیاحت‌نامه / ۱۹۶ )

اما این نکته را هم باید به عنوان حسن ختام مطلب اضافه کرد که مراغه‏ای فقط نقص‏ها و کاستی‏ها را ندیده و ننوشته  هر جا نکته‎ای یا کاری نیک و پسندیده‏ را دیده با شور و شعف توصیف و تمجید کرده است . برای مثال از عالمی به نام آقاعلی قاضی در بنات یاد می‏ کند که مردانه در مقابل هجوم وحشیانه ی شورشیان کرد ایستاد و مانع سقوط شهر گشت . ( سیاحت‌نامه / ۱۲۳ ) و نیز بسیار از روزنامه ی حبل‏المتین که ناشر افکار آزادی‏خواهانه و عدالت‏جویانه است ستایش می‏کند و از شعرای بزرگ وطن دوست چون فردوسی و فتح‏الله خان شیبانی و بدیع و منیر و …. تجلیل می‏کند و نویسندگان کتاب‏هایی چون مؤلف کتاب احمد را می‏ستاید . و از وجود دارالفنون ناصری در تهران اظهار خشنودی می‏کند و … .

در پایان از میان صدها نصیحت مشفقانه ی حاجی زین‏العابدین مراغه‏ای تنها چند مورد کوتاه را که خود جمع‏بندی کرده می‏آوریم ؛

« اتفاق و اتحاد ملت در یک نقطه . دامن افشاندن عموم ملت به منافع شخصیه خصوصا اولیای دولت . ترجیح‏دادن نیکنامی را به لذائذ نفسانیه .جمع شدن برادرانه و برابرانه در مجلس شورا . تحت قانون درآوردن هر عمل را جداگانه . اجرا کردن احکام آن قوانین به مساوات و بدون استثناء . چنان که در این ایام در السنه ضرب‏المثل و متداول است بازکردن فابریک آدم‏‎سازی یعنی مکاتب و مدارس جدیده برای تحصیل علوم و فنون متداوله » ۹

پی‏نوشت‎ها:

۱-  کیهان فرهنگــی ، سال پنجــم ، شمـــاره ۱۰ ، دیمـــاه ۱۳۶۷ ، مصحابه با دکتر محمد اسماعیل رضوانی ، صفحه ۳.

۲-  سیاحت‏نامه ، ابراهیم بیگ ، به کوشش م.ع.سپانلو ، نشر اسفار ، تهران ۱۳۶۴ ، مقدمه ، صفحه یک .

۳- با استفاده از جلد سوم سیاحت‏نامه ابراهیم بیگ صص : ۴۳۰-۴۲۰ .

۴- از صبا تا نیما ، یحیی آرین پور ، تهران ، انتشارات زوار ، چاپ چهارم ۱۳۷۲ ، ج ۱ ،ص ۳۰۶ .

۵- تاریخ بیداری ایرانیـــان ، ناظم‏الاســـلام کرمانی ، انتشارات امیـــرکبیر ، تهران ، چاپ سوم ۱۳۶۳ ، ص ۱۷۷ .

۶- تاریخ مشروطه ی ایران ، احمد کسروی ، انتشارات امیرکبیر ، تهران ، چاپ پانزدهم ۱۳۶۹ ، ص ۴۵ .

۷- دیداری با اهل قلم ، غلامحسین یوسفی ، ج۲ ، ص ۱۱۲ ، به نقل از تاریخ بیداری ایرانیان .

۸- ظاهرا منظور حاجی میرزا علی خان امین الدوله است . ر.ک سیاحت‏نامه، ص ۵۹۴ .

۹- سیاحت نامه ، ص ۲۲۲ .

 

  • میر حسین دلدار بناب
۲۱
آبان

 

 

صمد بهرنگی (۲ تیر ۱۳۱۸ ــ ۹ شهریور ۱۳۴۷)، معروف به بهرنگ، داستان‌نویس، محقق، مترجم، و شاعر ایرانی بود. معروف‌ترین اثر او داستان ماهی سیاه کوچولو است.

او همچنین تألیفاتی در مورد آموزش بی‌قاعده زبان فارسی در آذربایجان و تحقیقاتی در مورد ادبیات شفاهی آذربایجان نیز نگاشته‌است.

زندگی

صمد در ۱۳۱۸ در محلهٔ چرنداب شهر تبریز به دنیا آمد. پدرش زهتاب بود. پس از تحصیلات ابتدایی و دبیرستان در مهر ۱۳۳۴ به دانشسرای مقدماتی پسران تبریز رفت که در خرداد ۱۳۳۶ از آنجا فارغ‌التحصیل شد. از مهر همان سال آموزگار شد و تا پایان عمر در آذرشهر، ممقان، قاضی جهان، گوگان، و آخی جهان در استان آذربایجان شرقی ایران که آن زمان روستا بودند تدریس کرد.

در مهر ۱۳۳۷ برای ادامهٔ تحصیل در رشتهٔ زبان و ادبیات انگلیسی به دورهٔ شبانهٔ دانشکده ادبیات دانشگاه تبریز رفت و هم‌زمان با آموزگاری، تحصیلش را تا خرداد ۱۳۴۱ و دریافت گواهی‌نامهٔ پایان تحصیلات ادامه داد.

بهرنگی در ۱۳۳۹ اولین داستان منتشر شده‌اش به نام عادت را نوشت. که با تلخون در ۱۳۴۰، بی‌نام در ۱۳۴۲، و داستان‌های دیگر ادامه یافت. او ترجمه‌هایی نیز از انگلیسی و ترکی استانبولی به فارسی و از فارسی به ترکی آذربایجانی (از جمله ترجمهٔ شعرهایی از مهدی اخوان ثالث، احمد شاملو، فروغ فرخزاد، و نیما یوشیج) انجام داد. تحقیقاتی نیز در جمع‌آوری فولکلور آذربایجان و نیز در مسائل تربیتی از او منتشر شده‌است.


مرگ

بهرنگی در شهریور ۱۳۴۷ در رود ارس و در ساحل روستای شام‌گوالیک غرق شد و جسدش را چند روز بعد در ۱۲ شهریور در نزدیکی پاسگاه کلاله در چند کیلومتری محل غرق شدنش از آب گرفتند. جنازهٔ او در گورستان امامیهٔ تبریز دفن شده‌است.

دو نظریه دربارهٔ مرگ بهرنگی وجود دارد. از روزهای اول پس از مرگ او، در علل مرگ او هم در رسانه‌ها و هم به شکل شایعه بحث‌هایی وجود داشته‌است مبنی بر کشته شدن او به دستورِ و به دستِ عوامل دولت پادشاهی پهلوی. اما نظریهٔ دیگر که مستندتر است این است که وی به علت بلد نبودن شنا در ارس غرق شده‌است.

تنها کسی که معلوم شده‌است در زمان مرگ یا نزدیک به آن زمان، همراه بهرنگی بوده‌است شخصی به نام حمزه فراهتی است که بهرنگی همراه او به سفری که از آن باز نگشت رفته بود. اسد بهرنگی، که گفته‌است فراهتی را دو ماه بعد در خانهٔ بهروز دولت‌آبادی دیده‌است، از قول او گفته‌است : «من این طرف بودم و صمد آن طرف‌تر. یک دفعه دیدم کمک می‌خواهد. هر چه کردم نتوانستم کاری بکنم.»

سیروس طاهباز دراین‌باره می‌نویسد : «بهرنگی خواسته بود تنی به آب بزند و چون شنا بلد نبود، غرق شده بود. جلال آل‌احمد مرگ بهرنگی را مشکوک تلقی کرد اما حرف بهروز دولت‌آبادی برایم حجّت بود که مرگ او را طبیعی گفت و در اثر شنا بلدنبودن.» اسد بهرنگی شنا بلد نبودن صمد را تأیید می‌کند ولی دربارهٔ نظر طاهباز و دیگران می‌گوید «همه از دهان بهروز دولت‌آبادی حرف زده‌اند نه این که واقعاً تحقیقی صورت گرفته باشد تا به حال برخوردی تحقیقی دربارهٔ مرگ صمد نشده‌است.»

طرفداران به قتل رسیدن صمد ادعا می‌کنند که در ماه شهریور رود ارس کم‌آب است و در نتیجه احتمال غرق شدن سهوی وی را کم می‌دانند. اسد بهرنگی کم‌آب بودن محل غرق شدن صمد را تأیید می‌کند و دراین‌باره می‌گوید «البته بعضی جاها ممکن است پر آب شود. هیچ‌کس نمی‌آید در محلی که جریان آب تند است آب‌تنی یا شنا کند، چه برسد به صمد که شنا هم بلد نبود.» با این وجود تأکید می‌کند : «البته هیچ‌کس ادعا نمی‌کند که فراهتی مأمور ساواک بود یا مأمور کشتن صمد.»

جزئیات متناقض دیگری نیز دربارهٔ مرگ بهرنگی روایت شده‌است. از جمله اسد بهرنگی گفته‌است : «جسد صورت و بدنش سالم بود. دو سه تا جای زخم، طرف ران و ساقش بود، چیزی شبیه فرورفتگی. رئیس پاسگاه در صورت‌جلسه‌اش، به جای زخم‌ها اشاره کرد. بعدها البته توی پاسگاه دیگری، این صورت‌جلسه عوض شد». اسد بهرنگی به همین تناقضات به شکل دیگری اشاره کرده‌است، از جمله این که گفته‌است فرج سرکوهی در جایی نوشته‌است که فراهتی گروهی را که به دنبال جسد صمد می‌گشته‌اند (و به گفتهٔ اسد بهرنگی شامل اسد بهرنگی، کاظم سعادتی، و دو نفر از شوهرخواهرهای بهرنگی بوده‌است) همراهی می‌کرده‌است، در حالی که چنین نبوده‌است.

جلال آل‌احمد شش ماه بعد از مرگ صمد در نامه‌ای به منصور اوجی شاعر شیرازی می‌نویسد «...اما در باب صمد. درین تردیدی نیست که غرق شده. اما چون همه دلمان می‌خواست قصه بسازیم ساختیم...خب ساختیم دیگر. آن مقاله را من به همین قصد نوشتم که مثلاً تکنیک آن افسانه سازی را روشن کنم برای خودم. حیف که سرودستش شکسته ماند و هدایت کننده نبود به آن چه مرحوم نویسنده اش می‌خواست بگوید...

برادر صمد بهرنگی (اسد بهرنگی) در این باره می‌گویذ:همه می‌دانند که ویژه نامه آرش چند ماهی پس از مرگ صمد بهرنگی منتشر شد و آن موقع هم دوستان نزدیک صمد بر مرگ او مشکوک بودند. با اطلاعاتی که از جریانات تابستان ۴۷ داشتند کشته شدن صمد را وسیله عمله‌های رژیم که شاید ساواک هم مستقیما در آن دست نداشته باشد دور از انتظار نمی‌دانستند.

اسد بهرنگی در قسمت دیگری از این کتاب می‌گوید: «در زمانی که ما در کنار ارس دنبال صمد می‌گشتیم و صمد راداد می‌زدیم مامورین ساواک به خانه صمد آمده و همه چیز را به هم ریخته بودند. میز تحریر مخصوص او را شکسته بودند و نامه‌ها و یادداشت‌هایش را زیر و رو کرده بودند. و اهل خانه را مورد باز جویی قرار داده بودند، و چند کتاب و یادداشت هم برداشته و برده بودند و خوشبختانه کتابخانهٔ اصلی صمد را که در آن طرف حیاط بود ندیده بودند.»

کتاب‌های منتشر شده در این زمینه

اشرف دهقانی، «رازهای مرگ صمد»

حمزه فراهتی «از آن سال‌ها و سال‌های دیگر»

اسد بهرنگی «برادرم صمد بهرنگی»

آثار

برخی آثار صمد بهرنگی با نام مستعار چاپ شده‌است. از جملهٔ نامهای مستعار وی می‌توان به «ص. قارانقوش»، «چنگیز مرآتی»، «صاد»، «داریوش نواب‌ مراغی»، «بهرنگ»، «بابک بهرامی»، «ص. آدام»، و «آدی باتمیش» اشاره کرد.

قصه‌ها

بی‌نام - ۱۳۴۴

اولدوز و کلاغها - پاییز ۱۳۴۵

اولدوز و عروسک سخنگو - پاییز ۱۳۴۶

کچل کفتر باز - آذر ۱۳۴۶

پسرک لبو فروش - آذر ۱۳۴۶

افسانه محبت - زمستان۱۳۴۶

ماهی سیاه کوچولو - تهران ، مرداد ۱۳۴۷

پیرزن و جوجه طلایی‌اش - ۱۳۴۷

یک هلو هزار هلو - بهار ۱۳۴۸

۲۴ ساعت در خواب و بیداری - بهار ۱۳۴۸

کوراوغلو و کچل حمزه - بهار ۱۳۴۸

تلخون و چند قصه ی دیگر - ۱۳۴۲

کلاغها، عروسکها و آدمها

کتاب و مقاله

کند و کاو در مسائل تربیتی ایران - تابستان ۱۳۴۴

الفبای فارسی برای کودکان آذربایجان

مجموعه مقاله‌ها - تیر ۱۳۴۸

فولکلور و شعر

افسانه‌های آذربایجان(ترجمه فارسی) - جلد ۱ - اردیبهشت ۱۳۴۴

افسانه‌های آذربایجان (ترجمه فارسی) - جلد ۲ - تهران، اردیبهشت ۱۳۴۷

تاپما جالار ، قوشما جالار ( چیستانها و متلها) - بهار ۱۳۴۵

پاره پاره (مجموعه شعر از چند شاعر) - تیر ۱۳۴۲

مجموعه مقاله‌ها

انشا و نامه‌نگاری برای کلاسهای ۲ و ۳ دبستان

آذربایجان در جنبش مشروطه

ترجمه‌ها

ما الاغها! - عزیز نسین - پاییز ۱۳۴۴

دفتر اشعار معاصر از چند شاعر فارسی زبان

خرابکار (قصه‌هایی از چند نویسنده ترک زبان) - تیر ۱۳۴۸

کلاغ سیاهه - مامین سیبیریاک (و چند قصه دیگر برای کودکان) خرداد ۱۳۴۸

آثار درباره او

صمد جاودانه شد - (علی اشرف درویشیان) - ۱۳۵۲

کتاب جمعه - سال اول - شماره۶ - ۱۵ شهریور ۱۳۵۸

منوچهرهزارخانی - «جهان بینی ماهی سیاه کوچولو» - آرش دوره دوم ، شماره ۵ - (۱۸) -آذر ۱۳۴۷

کندوکاوی در همگامی های بهرنگی و ساعدی / علیرضا ذیحق

منبع:شراب شعر

  • میر حسین دلدار بناب
۲۱
آبان


بی‌بی‌خانم استرآبادی از نویسندگان دوران مشروطه است. او در در روزنامه‌های حبل المتین، تمدن و نشریه مجلس مقاله می‌نوشت. بیشتر مقالات او در دفاع از آموزش دختران است. او نخستین دبستان دختران را بنیان گذاشت. بیشتر شهرت بی‌بی‌خانم استرآبادی به خاطر کتاب «معایب الرجال» است که به طنز و در پاسخ به «تادیب‌النسوان» نوشته‌است. او را نخستین زن طنزنویس ایران می‌دانند.

بی‌بی‌خانم استرآبادی حاصل ازدواج خدیجه ملاباجی ناصرالدین شاه و محمدباقرخان سرکردهٔ ایل انزان مازندران است. محمدباقرخان در یکی از سفرهای ناصرالدین شاه به مازندران با دلاوری شیری را از پا دراورد و لقب شیرکش گرفت و در رکاب شاه به پایتخت آمد و به سمت ایشیک آقاسی باشی منسوب شد. محمدباقر با ملاباجی آشنا شد و از شاه اجازهٔ ازدواج با او را گرفت و با هم ازدواج کردند و به روستای نوکنده از روستاهای بندرگز از توابع استرآباد رفتند.

بی‌بی و برادرش حسین‌علی در نوکنده به دنیا آمدند اما مادرشان، خدیجه علاقه‌ای به تداوم ازدواج‌اش نداشت زیرا باقرخان شیرکش پنج زن دیگر هم داشت. خدیجه پس از مدتی موفق می‌شود خانه‌ٔ همسر را با دو فرزندش به بهانه زیارت کربلا ترک کند اما از کربلا به تهران می‌آید و مجدداً به دربار می‌رود و به شغل ملاباجی دربار مشغول می‌شود. دو سال بعد محمدباقرخان در اختلافات قومی کشته می‌شود و خدیجه دیگر هرگز به مازندران باز نمی‌گردد.
بی‌بی در دربار درس می‌خواند و بزرگ می‌شود تا آن که با افسر جوانی، از اهالی قفقاز که به تهران مهاجرت کرده بود، به نام موسی‌خان وزیراف آشنا شد. این دو به هم علاقه‌مند شدند و چون خدیجه باجی با وصلت‌شان مخالف بود بی‌بی از خانه می‌گریزد و با موسی‌خان ازدواج می‌کند.

جمعی از خانواده بی‌بی‌خانم، ایستاده از راست به چپ: حسین‌علی وزیری- بدری وزیری- آقا بزرگ ملاح - مه‌لقا ملاح- حسن‌علی وزیری- مهین‌دخت- خسرو ملاح

معایب الرجال

در سال ۱۳۰۹ (قمری) کتابی به قلم شخص ناشناسی به نام «تادیب زنان» نوشته و منتشر شد. چند سال بعد بی‌بی‌خانم استرآبادی در سال ۱۳۱۳ (قمری) اندکی قبل از ترور ناصرالدین شاه کتابی به نام «معایب الرجال» نوشت که هر چند به‌طور مستقیم «تادیب زنان» پاسخ نداده بود اما ردیه‌ای بر آن بود. بی‌بی‌خانم در این کتاب ضمن بر شمردن معایب مردان سعی کرده‌است راه و رسم درست زناشویی را توضیح دهد.

بی‌بی‌خانم در این کتاب آورده‌است:
نه هر مردی از هر زنی فزون‌تر است و نه هر زنی از هر مردی فروتر»
«انواع و اقسام از خواص و عوام زن و مرد خوب و بد هر دو می‌باشند، صفات حمیده و رذیله از همه قسم مشاهده می‌شود. اگر باید تربیت بشوند باید همه را بنمایند. و تربیت هم موقوف به تمام قوانین تمدن و تدین ملیه و دولتیه و شرعیه و عرفیه کشوریه و لشکریه می‌باشد.»


معایب الرجال

در سال ۱۳۰۹ (قمری) کتابی به قلم شخص ناشناسی به نام «تادیب زنان» نوشته و منتشر شد. چند سال بعد بی‌بی‌خانم استرآبادی در سال ۱۳۱۳ (قمری) اندکی قبل از ترور ناصرالدین شاه کتابی به نام «معایب الرجال» نوشت که هر چند به‌طور مستقیم «تادیب زنان» پاسخ نداده بود اما ردیه‌ای بر آن بود. بی‌بی‌خانم در این کتاب ضمن بر شمردن معایب مردان سعی کرده‌است راه و رسم درست زناشویی را توضیح دهد.

بی‌بی‌خانم در این کتاب آورده‌است:
نه هر مردی از هر زنی فزون‌تر است و نه هر زنی از هر مردی فروتر»
«انواع و اقسام از خواص و عوام زن و مرد خوب و بد هر دو می‌باشند، صفات حمیده و رذیله از همه قسم مشاهده می‌شود. اگر باید تربیت بشوند باید همه را بنمایند. و تربیت هم موقوف به تمام قوانین تمدن و تدین ملیه و دولتیه و شرعیه و عرفیه کشوریه و لشکریه می‌باشد.»

بر گرفته از :شراب شعر

 
  • میر حسین دلدار بناب